|
|
نظر خوانندگان
|
|
رضا
|
5/9/2010 8:45:44 PM
|
ای ميل:
reza_mehralian@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
http://reza457.persianblog.ir
|
كامنتي كه به نام "رضا مهرعلیان " گذاشته شده كار من نيست. نميدانم كار كدام ذهن آكبندي است.
|
|
| |
|
رضا
|
3/22/2008 3:42:47 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
www.reza457.persianblog.ir
|
در این شعر هم عبدالرضایی از سمتی حرکت می کند که در آن پتانسیل آن بخش خالی کلمات پر می شود یعنی از جایی دقیقن کنار زبان حرکت می کند و تنها به همین دلیل است که بازی های زبانی او به دل می نشیند
|
|
| |
|
امضا محفوظ
|
3/19/2008 8:32:32 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
راستش اولش از سایت سپنج شاکی شدم که مقاله سراسر تروریستی و احمقانه منصور جهانگیری را اینجا منتشر کرد اما وقتی که نام ایشان را در گوگل پیگیر شدم دیدم که ایشان پیش تر نیز این مقاله را در چند سایت اینترنتی منتشر کرده و جالب اینکه منصور جهانگیری جز بر پیشانی این مقاله وجود خارجی ندارد حالا نویسنده واقعی این مقاله کیست این مهم نیست چون مشخص است که ایشان از سربازان جان بر کف امام زمان است چون ایشان با اینکه گاردی ضدحکومتی دارند اما مسلمانی خود را چون کالایی تبلیغ می کنند یعنی از زمره ی مجاهدان خلق محسوب می شوند؟ شاید! اما چه اهمیتی دارد خر، خر است حالا ممکن است یکی پالان داشته باشد و دیگری نه! مگه نه!؟ نویسنده نامحترم همه امکانات را بسیج می کند و دستمال روی انواع و اقسام خ ایه جات می مالانند تا بیعت بگیرند علیه علی عبدالرضایی یک لاقبا! عجبا! چه سعی کاذبی! عبدالرضایی که پیشاپیش همه را علیه خودش شورانده است پس چرا این بشر اینهمه سعی کاذب نموده ها!؟ آقا هنوز نمی داند که بار معنایی و منظوری کارگر و عمله و پاپتی کاملا متفاوت و اصلا متضاد است اما با کمال گستاخی می آید درباره نثر جانسخت عبدالرضایی می نویسد نثری که بی شک حتا اگر ایشان خودش را جروواجر بدهد نمی تواند از رو بخواندش و همین کژخوانی و کژفهمی و اصلا نفهمی باعث شده اینهمه چرند بنویسد درباره شاعری که در میدان زندگی می کند بهتر است آقای پشت پرده بداند که عبدالرضایی شعر جنگش را و شینمایش را در ایران نوشته یعنی بهتر است پیش او باسن به کربلا نبرد و مشی رادیکال تدریس نکند که الحق می شود سوژه ی حکایتی ان زیدی که زیره می برد به کرمان...
|
|
| |
|
بهارک
|
3/19/2008 12:55:59 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
راستی اگر مهرت نصیب شود و بمن ایمیلی بزنی خوشحال می شوم پس عیدی م فراموش نشود
|
|
| |
|
بهارک
|
3/19/2008 12:54:10 PM
|
ای ميل:
baharak1355@yhoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
سلام علی.چه بسیار دور شدی علی. همه سال این وقت که می شد منتظر کتابی از تو بودم که در بیاید بعدش یک سرگرمی داشتم تا سیزده بدر. چه دور شدی چقدر از قرن دیگری حالا که دارم به شعر فکر می کنم.همراه با تبریک سال نو می بوسمت، خوش باشی
|
|
| |
|
بهارک
|
3/19/2008 12:53:22 PM
|
ای ميل:
baharak1355@yhoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
سلام علی.چه بسیار دور شدی علی. همه سال این وقت که می شد منتظر کتابی از تو بودم که در بیاید بعدش یک سرگرمی داشتم تا سیزده بدر. چه دور شدی چقدر از قرن دیگری حالا که دارم به شعر فکر می کنم.همراه با تبریک سال نو می بوسمت، خوش باشی
|
|
| |
|
محمد شهریاری
|
3/18/2008 3:38:45 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://meygosaran.blogfa.com/
|
نوشته جناب منصور جهانگیری را با دقت خواندم و بلافاصله مراسم شکر بجا آوردم که ایشان کارمند وزارت ارشاد نیستند چون در آن صورت حتمن مراسم کتابسوزان براه می انداختند. بهرصورت تذکری است که باید بدهم تا امثال جناب جهانگیری بی خیال خوانش عبدالرضایی بخصوص کتاب هرمافرودیتش شوند.دوست نادیده به اعتقاد حقیر متن چندژانره یا دژانره شده هرمافرودیت به گونه ای رساله پایان ادبیات است که زبان را در غیرممکن هایش می نویسد هدف دراین متن بلند و ضخیم نه سکس است نه تسویه حساب! بلکه رهایی استتفکر رهایی را در جای جای این متن می توانید به خوانش بنشینید اگر بصیرتی داشته باشید خوشبختانه تاثیر به سزای هرمافرودیت را در فضای ادبیات و شعر داریم می بینیم پس اگر تجلیلش نمی کنیم لااقل سنگش نزنیم نکته دیگر اینکه به نظر می آید که شما به دلیل دوری از ایران فضای ادبیات و صاحبان جدید شعر را نمی شناسید اما علی عبدالرضایی را همه می شناسند چون علی عبدالرضایی است به همین دلیل است که او و تنها او می تواند گفتگویی کند و بگوید که نیما و شاملو شاعر نبوده اند اما آیا واقعا چنین بوده؟مسلم است که نه! برای عبدالرضایی وسیله هدف را توجیه می کند! او با اینکارش وسایل ادبی را که پشت شاملو و نیما سنگر می گرفتند و تحت این لوا مشغول دولتی کردن شعر بودند هدف گرفت و سرجایشان نشاند اما شما را که چنین متن کثیفی را در تمام سایت ها منتشر کردید و از سایت متفاوت سپنج هم در نگذشتید حتما منظوری است و این منظور چیزی نیست جز خراب کردن علی که واقعا نمی شود چون بعید نیست که همین الان او خودش در حال خراب کردن خودش بر روی یک به قول خودش جیگر باشد پس دست بردارید که اینگونه اعمال کشتن وقت در مکان پر عظمت مستراح بیش نیست
|
|
| |
|
جعفر سبیل
|
3/17/2008 7:58:56 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
مشخصه که این شعر یکی از شعرهای تخماتیک علی بوده اینهمه شلوغش نکنین خب؟
|
|
| |
|
بهروز جمالی
|
3/17/2008 2:40:42 PM
|
ای ميل:
jamali_beh@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
با تشکر از سایت آوانگارد سپنج که چنین فضایی را برای بحث و گفتگو فراهم نمود من به شخصه از این شعر جناب عبدالرضایی بسیار لذت بردم و همچنین از نگاه و نقد دقیق سرکارخانم موسوی زین پس سایت سپنج را هرشبه دنبال خواهم کرد موفق باشید
|
|
| |
|
مهدی موسوی مژاد
|
3/17/2008 12:27:43 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
mahdimousavi.persianblog.com/
|
ای آقای آقای عبدالرضایی که دائم خود تازه ای برای هر حرفی همیشه چیزهایی داری در مشت که حال می دهد وقت شنیدن و گاهی خواندن برای زیدی ،عشقی و رفیقی حتا اگر بگویم باورت نمی شود که باغزل های تو سه دختر را چنان تور زدم که مرا هنوز هم عاشق دارند چون همیشه خود را صاحب شعرهای تو جا می زدم.بالاخره برای من کتیبه های تو خیر کم نداشتند تنها کمی بیشتر دوست دارم کم کم پیچ شورت را ببری بالا علی،اینروزها همه ش سه تار می زنی چرا؟ گیتارت را بردار و کلماتت را مثل همیشه کمی وحشی کن عاشق! شعر شادی کنی کوک کن برای شنوندگان چون من یک لاقبایت رفیق!پاینده باشی مدام!
|
|
| |
|
منصور جهانگیری
|
3/17/2008 11:54:08 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://www.ayandeh.com/s_1.php?news_id=3010
|
بر بستر فضایی مسموم، در حاشیهی روزگار کنونی جامعه و «فرهنگی» که چهره نمای ژرفای بحران مناسبات پوسیدهایست جز ناسور عفونتی مزمن، و چرخهای گندزا که بافتهای سالم و نیمه سالم را نیز به تهدید میگیرد، چه میتواند باز تولید شود؟ چند دهه پیش، به گونهای از بیماری قارچی واگیردار حلقوی آماسیده زیر پوست آدمی، از آنجا که میکروب بیماری زای آن زمانیاش ناشناخته میبود، به اشتباه این زخم را «کرم حلقوی» میگفتند، مگو که پاتولوژی آن به یک قارچ بیماریزا باز میگشت و در این میان، نام ِ ناشناختهای بهاتهام عفونتی ناکرده بدنام میگردید. زخم دهان گشوده، اما در پهنهی اجتماعی که «سرنوشتاش» را بوشها و «پوتینها» و «مذهب» رقم میزند، نشانهها و علائم مناسبات واپس مانده و قهقرایی ست که به هر گونه، انسان را در هزاره سوم به روز و روزگاری اینچنین نشانیده است. زبان کلینیکی را به ناچار به کار گرفتهایم زیرا به زبانی دیگر، آسیب شناسی این بیماری واگیردار را نمیشد بیان نمود. به هرروی، در چنین چگونگی، همانگونه که در پیوستار ابتذال دروازهی تمدن بزرگ پرتاب شده به رادیو – تلویزنهای دلالان در لوس و آنجلس و امیرنشینها تا امالقراء شیعیان و این گوشه و آنگوشهی جهان، گواه ریشه دوانیدن غدههای بدخیم فرهنگی واپس مانده و خواری آوری هستیم و با نیم نگاهی به پیرامون، نیز گواه پدیده شناسی این اپیدمی در تازش به هنر و شعر. این بیماری در ادبیات به ویژه آسمان شعر برون مرزی با برجستگی ِ گونهای از لمپنیسم جنسی، دارد به یک «کارکرد»، خودنما می شود. مدتیست که چنین نمودی، بر بستر خاموش و سکوت، به عرصهی شعر و روی هم رفته ادبیات، دست درازی میکند. دراین آلوده سازی، عناصری را می بینیم که متوهم و نژند، گوشخراشانه با دسته ای کُر آسا، تجاوز به شعر و هنر را شلنگ انداز همنوا شدهاند. مروری بر آسیب شناسی این پدیده، کوششیست در راستای ایستادن در برابر یک آلودهسازی فرهنگی، دفاع از سپهر انسانی شعر که از زمان پیدایش و درازای رنج و کار و خود- پویی انسان، خود بهسان بخشی از سرشت و سنگر زمینیان، همدوش و همراه انسان بوده است. شاید این نوشتار، هشداری باشد برای آنانی که هنوز این «بیان» شریف و به راستی زیبای بیکران انسانی را شکوه و ارزشی میشناسند. اشاره به برخی نامها در این نوشته پرهیز ناپذیراست و برآن کوشش میباشیم تا نه با برخوردی فردی به عناصر- که هیچکدام را نمی شناسیم- بلکه با انگیزهای جانبدارانه به عنوان شهروند این جهان، به سهم خویش در برابر یک ناهنجاری کریه فرهنگی پاسخی هشدارانه بگوییم.
دنیای درونشان
برای نشان دادن گوشهای از این عارضهی پاتولوژیک، یکراست می رویم سراغ یکی از دست اندرکاران. آقایی به نام علی عبدالرضایی، پشت دهها نام، در پایگاه اینترنتی خود به سردبیری پرهام شهرجردی که حلقه و کارگزار پایگاه این هجوم است، خود نمونهی گویایی ست از این رسته. ایندو که پریشانگوییهای بسیاری را در پایگاه خود گرد میآورند، تمام کنندهی یکدیگر، همانستیهای خویش را باز می گشایند، با واگویههایی مادون تر از«هنر» لوس آنجلسی آنسوی آب با دشنام و هرزه و هرز، در تلاشاند تا جلودار کارناوال پریشانی باشند و خویش را «پسامدرن» وانمایند.اما انچه که از کارکردشان پیداست، گویی تنها دنیایی که می شناسند، همان نگاه سدههای میانه پیشا سنتی استبداد شرقی به زن و جامعه و فرهنگ و زیباشناسی ست و خویشتن مردانهاشان را اینگونه در آن باز میبینند این گونهاست:
«و بعدی ترین که من باشم جلقی بود»( )
ایشان در آینه و پیرامون خویش با فرافکنی گویا جز این دو سه تصویر چیز دیگری نمیبیند:
«… ما سه برادر بودیم
یکی بسیجی بعدی خلقی و بعدی ترین که من باشم جلقی بود … وبعدیترین که هرکی بود
گاهی خلقی وهمچنان جلقی بود کنارِ خمر ِ شراب که آب میآورد در جبهه دشمن شکم میکشت از بس که جای شبهای جمعه کون ِکمیل یک دنده جنده میل میکرد … زنی اُلاغ به پیری ِ کلاغ که داغ دیده بود درسوگِ این صدوسگ برادر که هرچه کشته میشدند نمیشدند! جای گریه غارغارمیکرد …» این واکنشی آدمخوارانه به زن است. رویکردی هیولایی به انسان. شهریار کاتبان، شهلا کاتبان، بابگ صليمیضاده، داوود لینچ، اهورا اهریمن، شهروف بیلاخوف و… نویسنده از جمله داستانهای «هرمافرودیت»، با همکاری دوستانش، از جمله یک پایگاه اینترنتی به نام «مجله شعر در هنر نویسش» را جهت این تهاجم برگزیده است. این جلوهای از شخصیت و نماد منش، اندیشه، و ذهن گویندهای است که حتا نوشتن قار و خُم را در همین دو سه «غار غار» نمیداند. این تن سپاری به زوال است. همین است دراین مانداب، خرچنگ و زغن مییابی و نه حتا داروَک و وَکی که در شمال، ندای باران میخواند. باز هم با پوزش می گویم، این اشاره هشدار وارهای ست تنها و یک آسیب شناسی را بازگو می کند، قربانیانی که بایستی به یاریاشان شتافت. نویسنده سه برارد، آقای «ج- ل- ق» شاید نتواند دریافتی خردورزانه داشته باشد تا چیز دیگری را در این جامعه دریابد و یا نوید دهد، دریافتی سالم و منشی نا آلوده میخواهد تا آدمی به سوی زیبایی و عاطفه انسانی بشتابد و یا از چیزی بگریزد. به بیان «پاوز» در شعر سمندر«اندیشههای ستیزه جوی درتلاش شقّه کردن پیشانی مناند» و با اجازه پاوز، جای اندیشه و ستیزه جوی را باید جابجا کرد که اینان ستیزه جوی اندیشهاندایشان به همراه سر دبیر پایگاه هنریاش، در شناسایی ادبیات و هرمافرودیتهایشان این گونه منش خویش را به نمایش میگذارند: ۱. هِرمافروديت یا اين قصه يك مقالهست نه رُمان است نه کوسنویسی ۲. هرمافروديتِ ٢ يا اين داستان ِمردانه یا مقالهست یا زنانه ۳. هرمافرودیتِ ٣ يا کون ِ لقّ ِ هرچه داستان! ۴. هرمافروديت ۴ يا نيمهی اول ِ فوت بالِِ دو نيمهایِ سه جنسيتی با احتساب ِ فوتِِ وقت ۵. هرمافرودیتِ ۵ ۶. هرمافرودیتِ ٦ یا شهلا در مادرید وشبِ واویلایی که لیلا رید! ۷. هرمافرودیت٧ یا چون حالم از داستان به هم میخورد پس حالم از داستان به هم میخورد! شهرزادِ هزار و یک داده. ۸. هرمافرودیت بعدی یا هرمانویسیی یک عدد فیلمباز ۹. بعدی ترین هرمافروديت يا حسابِ کونی جماعت از گِی جداست ۱۰.هرمافرودیت ۱۰ یا و من زنم دارم روی پسرهای تمام ِاسمهای دنیا غلت میزنم
شاید از نگاهی، بر چنین موجوداتی سرزنش و نقدی روا نباشد و قانون به رای روانشانسی، آنان را زیر پیگرد قرار ندهد و فارغ و معذورشان بدارد و در سخت ترین حالت پس از گذار از سرندهای روانی به دورهای دراز ِِ روان- توانخواهی روانه اشان کند. چرا که در این جهان پهناور، بیش از۷ میلیارد آدم، شماری هم این چنین یافت میشوند، همانگونه که برخی در نقش قاتل حرفهای، برخی بزهکار و متجاوز به حقوق فردی و جمعی، برخی شکنجه گر و جلاد پدیدار میشوند. راستی مرز بین کارگزارانی که به فرمان بن لادن و القاعده و حزبالله اسلامی و در برتری جوییهای قبیلهای و مذهبی، به خود بمب میبندند و کارگران در جستجوی نان و کار در میدان های بغداد، شهروندان را در ایستگاه های زیر زمینی و اتوبوس در لندن و اسپانیا، در رستورانی در اندونزی یا در برجهای نیویورک و یا هرجای دیگر قطعه قطعه میکنند، با کسی که نه تنها به ترور شخصیت انسانها میپردازد، اندیشههای انسانی را لگد مال و آلوده میکند و آُفرینشهای فلسفی، هنری و زیبایی مشترک انسانی- تاریخی جامعهی بشری را بهویرانی می کشاند حتا اگر دوسه انگشت شماری باشند، در کجاست! به راستی ما در کجای این فاجعه ایستادهایم! در پشتیبانی از دستاوردهای تاریخی انسان به کجا باید رفت و از کجا کیفر باید خواست! این نوشته، شاید به بیانی، شناسایی بزهی در حوزهای حیاتی باشد که از گذشته و اکنون و به آینده پیوستار میيابد. این فرد یا افرا همراه هر چند ناچیز و ناشناخته، اما تنها به بیان فوکو، فقط عامل جرم نیستند(فاعل مسئول، بنا بر برخی معیارهای ارادهی آزاد و آگاه) بلکه با دستهی کاملی از رشتههای درهم بافته(غریزهها، انگیزشها، گرایش و شخصیت) به بزهاش پیوند خورده است.»( ) ناچار از اینکه سیاه زخم به چرک نشسته برای بازبینی ژرفا و گسترهی بیماری را نیشتر میزنیم تا چرک را وا گشاییم، پوزش میخواهم. جز این گریزی نیست که در آزمایشگاه بالینی برای شناخت پارازیتهای پاتوژن، به ناچار بایستی نمونههای آزمایشگاهی را ماکروسکوپی و میکروسپی بازدید و گزارش داد. به این نمونه نگاه کنید، روی سخن به مادر است، به زن- انسان محکوم نگرش پیشا سلطنت:
این موجود، در هر اپیزود خودشناسانه خویشتن خویش، در حالیکه به مادر- نماد زایش انسان و طبیعت- چنگالی خون آلود دراز میکند و تا قلب زن را از سینه به بیرون بکشاند، با دندانی خون آلود دشنام میگوید، انسان سیتزتراز طالبانهای ایرانی و افغانی که زن را جز کالایی جنسیتی نمیشناسد:
«چوس»( )
«کار؟ دارم! پول؟ خیلی! حال؟ خیلی تر!
سرد از سروصورتم خیلی سُر نمی خوره کلفت می پوشم خیالت جمع چیزی نمی خورم! هوای حالم خیلی حالی به حالیه تا قورت می دم می بُرّم فرانسه رو هم بیشتر از فارسی از بَرم آره! وسطِ کلمه هاش چند تا مادر ِ خواب دیده خوابیده تو نمیری آی ی جون می ده واسه خوابیدن به آقا بگو دوباره راس کنه یک کاره نوباوه ای کاس کنه
چی !؟ نع ع ع! نا نداره جونم که لگد بخورم بی خیال! کتکی در کار نیست اینجا به تخم ِ کسی هم نیست که شاعر چی بلغور می کنه خیالت تخت! هر چی بخونی کف می زنن بعد هم بهِت می خندن خوشحالم! گفتم که! خوبم! خوبِ خوب اونقده خیلی خوبم که بعضی وقتها صدات می زنم جنده! تو اگه تهِ اون شب به جای کوس فقط لب می دادی
مثل ِ چوس وسطِ مستراح منو پس نمی دادی»
کسی که با مادر خویش این چنین کند، پیداست که با دیگران چهها کند! این خاکستر داغ خشم درونی شدهایست که از ذهنی مملو از عقدهی سرکوب، رقابت، شکست، تنفر، خشم به مادر در دل سپاری به عشق پدر و دهها درد سرکوب شده دارد. این فشارهای درونی سرشار از عطش، قدرت، گرایش به اطاعت، و در همان حال سلطه گرایی، لذت حسی و رسیدن به لیبیدوی کلامی و دهانی … شخصیتی را به وجود آورده است که زاده ی پیوند و کانون رشد و پرورش و مناسبات اوست. از این ذهن چرکین و عفن، بیگمان خشمگین می شوید، و به عنوان خواننده این نوشتار، معترض که چشمداشتی جز این از این افراد، بیهودگی ست. من نیز چنین فکر میکردم، و هنوز نیز، اما به پایگاه اینترنتی این بزه، «مجله شعر در هنر نویسش» نگاه کنید، ببینید، چه کسانی مهیمان و پیوستهی این کلنی پاتوژن هستند و دم بر نمیآورند. بسیاری از اینان همراستای این دستهاند، برخی بی خبر! بی خبر؟! از سکوت و مماشات، اما انسان در شگفت میماند. از این دسته بگذریم، روی سخن این نوشتار بیش و پیش ازهمه با آن دسته از شاعران و نویسندگانی ست که نه تنها در برابر یک تجاوز و تهاجم مدهش، خاموشی گزیدهاند، بلکه با نام و شعر و نوشتهها و تصاویر تمام رخ و نیمرخ خود، شانه به شانه ویرانگرانیهای آفرینشهای فرهنگی و هستی اجتماعی ملیتهادر بخش گستردهای، تزیین گر ویترین ابتذال شده و خود به تماشا نشستهاند. انسان باید تا چه میزان غیر مسئول و فرصت طلب باشد که با دیدن و شنیدن چنین تخریبی به اعتراض بر نخیزد. توهین، و تجاوز به ملیتها با توپ و تانک پهلویها گرفته تا جمهوری اسلامی و اینک از سوی کارگزاران فرهنگی این متجاوزین را نمیتوان دید و واکنش نشان نداد. زیرا دراین یورش است که از نه تنها کوشندگان فرهنگی این جامعه که ملیتها، از بلوچ سربلند و از رنج و کار و فلاکت سوختهی حکومت گران گرفته تا آذربایجانی و کرد و فارس آزادیخواه و تمامی آنانی که به عنوان انسان، خواهان حق تعیین سرنوشت انسانی خویش هستند و نیز در اتحاد داوطلبانه خود با دیگر ملیتها به فردای انسانی میاندیشند، آماج می شوند. اگر این تهاجم و تروریسم نیست، پس چه نام دارد؟!
«شهلی بلوچ بود. گرچه نیاکانش ازحوالی ِ گیلان به آنجا آمده بودند و سدِّ باهو کلات را دودستی روی رودخانهی سرباز که بعدها عوضیها راهش را عوض کردند، گذاشتند، بااین حال گرچه کمی لوچ اما بلوچ نبود.» ( ) مردم خونیین و پارچه پارچه کردستان نیز دراین تروریسم فرهنگی ایمن نمیمانند، کردستان، سنگر آزادگان، که در حکومت شاه و جمهوری اسلامی،همانندِ همه جای ایران، از چاه بهار گرفته تا انزلی به همراه صیادان و نیز تا ترکمن صحرا به خون نشانیده شد، باید به دست سرکوبگران فرهنگی تازه سر از پوسته بیرون آورده مورد هجوم قرا گیرد:
«شهری ماد بود و شهلی کردو، ولی هیچکس نبود. وگرنه هرگز اجازه نمی دادند تن و بدن ِ کارداکا را که قلبش هنوز در ایران می تپد پنج تکه کرده بزرگش را به سرزمین ِغلامان وصله کنند که تازه در سرحدّاتِ وقاحت ترکهای کوهستان بخوانندشان و پُررویی را به حدّی برسانند که نام ِ آتورپاتکان ِ شمالی را به اران داده مدّعی شوند خودِ مادِ کوچک که همان آذربایجان ِ امروزین است و تا پیش از سلاجقه ششدانگ به هرچه عثمانی می گفت سیک تیر، نسَبی عثمانی دارد!!!»( ) آیا کسی جز دارندهي یک ذهن فاشیستی، میلیونها مردمان ترک و شهروندان ترکیه را به یاوه و تحقیر«غلام» میخواند؟ می دانیم که یکی از عوامل واپس ماندگی فرهنگی-اجتماعی ایران نیز، ممنوعیت و غیبت اندیشه فلسفی- انتقادی ست. این خود در بخشی باز میگردد به بینش دوآلیستی اهورا-اهریمن یا حق علیه باطل که پدر تمامی ادیان ابراهیمی میگردد با سرچشمهای از جهان بینی سومریان در میان رودان که گله گمیش نمود برجسته آن است. و به راستی اگر از جمله، کسی به این کمبود نگریسته باشد، بی گمان نام آرامش دوستدار که با کتاب «درخشش های تیره» نمایان میشود و هرچند از آغازگران این راه. و چه اسفبار که بسیار دیرهنگام با دیرکردی نزدیک به یک هزاره تازه راه آغازین یک رنسانس را راستا گرفتهایم. اندیشه ستیزان بزهکار، اما گویی وظیفه مندانه، همراه با تهاجم و توهین به حکومت شوندگان و شهروندان شریف این جامعه، به رهروان چنین راهی، اینگونه تیغ بکشند. گویی برنامههای «هویت» و«چراغ» و حسین شریعتمداری و روح الله حسینیان و مصباح یزدیها بسنده نیستند، که خسرو خوبانها(روح الله حسینیان) و یزدیهای ریز و درشت دیگری با سوء استفاده از رسانه هاییی همانند رادیوهای محلی در بخی کشورها و یا اینترنت، در خارج از کشور این چنین تیغ را از رو بستهاند. جرم نیما و فروغ و گلشیری، شاملوها، و سرکوهیها این است که یا همیشه در هراس و زیر پیگرد گزمه گان شاه و ساواک و ساواما، و قتلهای سیاسی- زنجیرهای و ترور فیزیکی و شخصیتی، اکنون یا رخ به خاک کشیده و یا در زندانی به گستره ایران، با مردم ماندهاند و هنوز و نیز در تبعید به آرمانهای انسانی خویش میکوشند.
سردسته بزه می نویسد: «من کتابهای دوستدار راکه توسطِ نشر ِ عشوه ای ِ خاوران هدیه شد، تازه در پاریس خواندهام
گرچه من هم نامردی نکردم و پاسی بر آرام ِ تو شا شیده ام در پاریس و پارس نکرد و ریدم در لولهنگ خانه ای که دست و پا کرده بودو هر چه فند توی پاسخ ریخت افاده نکرد وکاسه ی چه کنم چه کنم دستش دادم که دست به آب رَود و قصدِ رود نکند که موج ِ قد بلندی سر ِ دریاست! پاپتی با اون نثر و سوادِ کتبی- سلبی وِرِ شفاهی در باره ی شعر و شعوری که نداردهم می زند!
گرچه من هم نامردی نکردم و پاسی بر آرام ِ تو شا شیده ام در پاریس و پارس نکرد و ریدم در لولهنگ خانه ای که دست و پا کرده بودو هر چه فند توی پاسخ ریخت افاده نکرد وکاسه ی چه کنم چه کنم دستش دادم که دست به آب رَود …! پاپتی با اون نثر و سوادِ کتبی- سلبی وِرِ شفاهی در باره ی شعر و شعوری که نداردهم می زند! »
در قاموس چنین بزهکارانی، «پاپتی» بودن، دشنام است و ننگِ انسان هستی به سرقت برده شده، دشنام هاشان از جمله «عمله» و… میباشد و در مغزهاشان نمیگنجد که میلیونها انسان از هستی و دسترنج محروم شده، در یک جامعهی بیگانه از منش و مناسبات انسان نوعی، «پاپتی» و «عمله» بودنشان، شرم و تازیانه تاریخ است بر چهره آنانی که نان سفره و شیرهی جان اشان را ربوده و میربایند،در حالیکه دریای نفت و هستیاشان در درازای تاریخ به سرقت برده میشود. این جسم و خاکسترصادق هدایت و نیما یوشیج، پیشتاز رئالیسم و شعر نو در ایران نیست که زیر سم گزمهگان اندیشه لگد کوب میشود، این ادبیات نو و نگاه پیشرو جامعهی بشریست که مورد هجوم قرار میگیرد. چرا جوخههای ترور مقدس و دستگاه اطلاعاتی و صدا و سیمای حکومت اسلامی دوش به دوش در کمین مختاریها و پویندهها و سلطانپورها شبکههای ترور و قتلها زنجیرهای می گسترانند و برای شکارشان یک آن غافل نیستند! دو بال تباهی آفرین ترور فیزیکی و شخصیتی ِدستگاه حذف ایدئولوژیک، دو بخش جفت وجور کننده یکدیگرند. « اگر ما ببخشید! مانی یعنی اگر نیما و هدایت تعلقی به اشراف و سلطتنت نداشتند چه بسا چون تندر وهوشنگِ ایرانی طرزی فقط در جیغ ِبنفش شهره می کردند. بی دلیل نیست که پیشاپیش، خدا – شاه، این هر دو را اخته میکند. یکی را در یوش وقتِ سلام و صلوات موش کرد و بعدی را در لاشهی پاریس، پرلاشِز، زنده به گور! اصلن همین اختگی باعث شد که صادق خودش را سرخود از مردی بیندازد و نیما چنان به وافورش پناهنده شود که عالیه را هرگز حالی به حالی نکند، دائم صدا بزند ری را! ری را» ( ) هرمافرودیت ۵ با این دشنام و توهین به زنان ادامه مییابد. « پس به قول ِفروغ ِ: تا کسی بیاید که مثل ِهیچکس نیست کمی زود باشید لطفا کُس ِ بعدی!» و پانوشت آن که شفیعی کدکنی نیز بی گزند نمیماند: «۱- عجبا برخی چقدر کُس خُل اند! دوسه مصرعی را که من اینجا قلط خواندهام، کدکنی ِ کّله خر در کتابِ تخمیش منسوب به مولوی میخواند!!!»
|
|
| |
|
رضا مهرعلیان
|
3/16/2008 2:17:28 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://www.reza457.persianblog.ir
|
مرسی سپنج با این انتخاب خوب ! من این شعر رو دوست داشتم و نوشته خانم موسوی رو درباره ش خوندم و استفاده fردم آقای بهروزی هم بهتره که زیاد جوش نزنه.درباره عبدالرضایی هم چیزی نمی گم جز اینکه دلم برای رفتن به شعرخوانی اش یه ذره شده علی از زمره شاعرانیه که متاسفانه واقعا شاعره حیف که قدر خودش رو نمی دونه همونجوری که هیشکی هم قدرش رو نمی دونه بالاخره خدا به خیر کنه
|
|
| |
|
مهدی بهروزی
|
3/15/2008 9:44:29 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://mahraveh.persianblog.ir/
|
سرکار خانم موسوی در نقد برخی از اشعار علی عبدالرضایی در اینجا کار قشنگی کرده اند. صحبت از موتیف های علی در اشعار و بیشتر پرداختن به مقوله تکنیک زبانی در اسعار ایشان کار جالبی است که این دوست عزیز در این نقد ارائه کرده اند اما نقد ایشان مثل خیلی از نقدهای ایرانی عاقبت به خیر نمی شود غرض آنجاست که خواننده اشعار عبدالرضایی را فقط شاعران می داند که گویا منتظر نشسته اند تا علی عبدالرضایی چیری بگوید و آنها همانها را قلقله کنند. نه خیر خواهر گرامی، خوانندگان اشعار عبدالرضایی طیف وسیعی از خوانندگان جدی و غیر جدی اشعار ایرانی هستند که پاره ای هم از تکنیک سر در می آورند و هم از موتیف و هم تکرارهای زبانی و معنایی و به کارگیری غیر فاعلات و غیر مفعولات در جایگاه فاعلی و مفعولی. اینکه ما خوانندگان اشعار امثال علی عبدالرضایی را مشتی شاعر بدون ایده و بدون تکنیک بدانیم که فقط دست رو دست گذاشته و پا روی پا انداخته اند تا عبدالرضایی چیری بگوید و آنها همانها را در شعرهایشان سریع السیر کپی کنند و شاخ و برگ بدهند هم جفا در حق عبدالرضایی است و هم خوانندگان آثار او که از قضا دستی هم در وادی نویسش شعر دارند. برای من عجیب است چرا تا می آییم نقد ادبی بکنیم به وادی ای دیگرکونه می افتیم و حکم های دادگاه انقلابی برای دیگرانی که هیچ ارتباطی با مقوله مورد نقد ندارند، صادر می کنیم؟ اشعار عبدالرضایی با وجود نقاط قوت فراوانش از کمی ها و کاستی های فروانی برخوردار است که از نظر من یکی هم دور اندیش نبودن است که از قضا این می تواند در عین حال که پاشنه آشیل شعر یک شاعر است می تواند از نقاط برجسته یک شعر باشد تا آنجا که از این قضیه می تواند درگیری شاعر در زبان فعلی و زمان فعلی را از آن مستفاد کردکه باری نشانگر شاخصه های زبانی شعر دوران حاضر برای بینندگان آینده است. پایان!
|
|
| |
|
حنا
|
3/15/2008 5:15:35 AM
|
ای ميل:
bok_p@gmail.com
|
نشانی اينترنتی:
http://www.hna7878.blogfa.com/
|
شعر استاد عبدالرضایی نیازی به دفاع من یا هیچکس دیگری ندارد اما نباید دیگر آنقدر سکوت کرد که مزدورانی چون محمدرضا آملی که نوچه قزوه و سعیدی کیاسری است و پاانداز بوفالو علی معلم دامغانی وشکی در این نیست که یک حمال فرهنگی دولتی است و از شعر متمئنن هیچ نمی فهمد جرات کند و اسم عبدالرضایی را در نوشته های کثیفش بیاورد.اینها تا زمانی که شعر هفتاد نوپا بود تمام هم شان حذف این جریان و دشمنی و سانسور هفتاد بود حالا هم که با تلاش و خلاقیت عبدالرضایی شعر هفتاد بدل به مهمترین برهه ی شعری چند دهه ی اخیر شده مزدوران و مواجب بگیران قلم به دست می خواهند او را از شعر هفتاد حذف کرده شاعران محافظه کار و خواجه ای چون خواجات و حافظ موسوی را بجایش بنشانند که در واقع هیچ ربتی به شعر هفتاد ندارند دلیلش هم این است که خود عبدالرضایی بعنوان ابرشاعر ونظریه پرداز شعر هفتاد هر گز در مصاحبه ها و سخنرانی هایش اشاره ای به اینان بعنوان شاعر هفتادی نکرده و همانتوری که حافظ موسوی را یک توده ای نان به نرخ روزخور می شمرده خواجات را هم یک شاعر متوست دهه شصتی می دانسته که با جایزه و خایمالی در مناسک دولتی دارد کون گنده می کند در واقع شاعرانی چون اینان بزرگترین ضربه را به شعر هفتاد زده باایراد سخنرانی ها و مصاحبه های باری به هر جهت و منفعلانه سعی کردند تصویری مثل خودشان خواجه از جنبش شعری هفتاد بدست داده رادیکالیت این جریان را زیر سوال ببرند.من با اینکه شعر خلیج عربی عبدالرضایی را اثر شاخص و آوانگارد او نمی دانم اما از تیزهوشی علی در انتشار دوباره این شعر آن هم در این برهه از زمان بسیار لذت بردم در واقع علی می خواهد با این گاردها حساب خود را از بقیه که خواننده محورند جدا کند و همین کفر همه را در می آورد بی شک اینروزها هم کسانی که از او دفاع می کنند و هم آنها که انکارش شده اند از یک جور حسادت و کینه رقابتی برخوردارند در واقع سکوت دوستداران و دوستان عبدالرضایی نسبت به کتاب شینما و بخصوص کتاب اخیرش یعنی من در خترناک زندگی می کردم نشان می دهد که دوستان قدیم شاعر از رهبری عبدالرضایی در شعر معاصر به هراس افتاده اند پس همانتوری که جریان همگراشده ای که اعضایی چون قزوه و معلم و کیاسری و حافظ موسوی و خواجات دارد امثال آملی را مامور می کنند تا همه جا پر کنند که عبدالرضایی دارد فراموش می شود در حالی که دم به ساعت اسم او را می آورند تا به تعداد خوانندگان گوگلی خود بیفزایند در واقع اینان کبکانی هستند که سر در برف فرو برده اند مثلن جوان دیگری به اسم احسان مهدوی را که در شعر و نثرش همچون میمون مقلد شعرها و شیوه های عبدالرضایی است تیر می کنند که به شاعر بزرگ پارسی تهمت بزند در واقع جمعیت این شاعران مبرا از حداقل وجدان شعری هستند نگاهی به کتاب اخیر حافظ موسوی از شباهتی حکایت می کند که در واقع شباهت نیست بلکه تقلید کورکورانه شگرد است .کسی که پاریس در رنو و این گربه عزیز و فی البداهه را خوانده باشد براحتی درمی یابد که موسوی در این کتاب تا چه اندازه مقلد شیوه ها و شعرهای عبدالرضایی است یا خواجات که ناگهان از سال ۷۹ بدل به شاعری هفتادی شده آیا اگر شگردهای عبدالرضایی را از شعرش حذف کنیم چیزی از او باقی می ماند؟ در واقع کار اصلی بهزاد خواجات مستتیل کردن مربع های تصویری شعرهای عبدالرضایی است. این شاعران خود را شاعرانی هفتادی می دانند اما غافلند که زبان در شعرشان عملکرد یک جسد را دارد در واقع زبان شعری شان وسیله ی صرف است اما باید دید که چرا قدرت اصرار دارد اینها را علم کند و چرا اینان برای علم شدن نیاز دارند که عبدالرضایی در کار نباشد چون حضور علی و شیوه های او نمی گذارد شاعر تحریف شود در نتیجه هنوز خواننده شعر امروز کسی را دارد که شاعر را با آن میزان بسنجد و بپذیرد که هیچ شاعری نمی تواند رادیکال و امروزین نباشد اگر تنها خود شاعر باشد. نگاهی به اتفاقاتی که در همین شش ماه اخیر افتاده نشان می دهد عبدالرضایی ستیزی دارد بدل به یک نرم و مد شعری می شود و انگار ملتی بسیج شده است تا غول یک چشمی را از پا بیندازد تقریبن جز سردبیر مجله شعر و یکی دو نفری که از زمره نویسندگان دائمی مجله شعر هستند اینروزها بقیه جریانات شعری کمر به حذف علی بسته اند و حتا در این مسابقه سعی دارند از هم پیشی بگیرند.البته هرکسی در این بالماسکه نقاب و شگردهای خودش را داردآنها که هنوز خود را وامدار و شاگرد شعر عبدالرضایی می دانند تنهااز آندسته از شعرهای علی دفاع می کنند که بدلیل سروده شدن در ایران فاقد کلماتی چون کوس و کیر و کون است در نتیجه با اهمیت دادن به گذشته شعری علی ، حال شعری او را نادیده می گیرند در حالی که قسمت عمده و بدنه اصلی شعر عبدالرضایی را کتاب من در خترناک تشکیل می دهد و در واقع این کتاب خبراز بلوغ شعر هفتاد می دهد اصلن حضور فقت یک شعر چون تنوین می توانست هر کتابی را آوانگارد و موفق جلوه دهد خلاصه اینکه شعر عبدالرضایی اینروزها مدرسه شعر فارسی شده است و همین باعث هراس اغلب شاعرمآبان شده است که بعلت شکست در رقابت شعری پرونده باز می کنند برای شاعری که عمرش را زندگی در میدان کرده است بعید نیست که درآینده نزدیک همین شاعران در غالب دعوت شدگان برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی به فحاشی داربست شعر هفتاد بپردازند.به اعتقاد من دراین وانفسای شعری که همه جور شاعر دارند به بالماسکه مسابقه تشریفاتی شعر دهه فجر لبیک می گویند بهتر است عبدالرضایی بجای چاپ و شعرخوانی در وبلاگ پساهفتاد این خران شاعرمآب را از معاملاتی که دارد می شود برحذر دارد و چون سالهای پیش نقش تاریخی اش را ایفا کند عبدالرضایی بعنوان پیشگوی پروژه همگرایی تنها کسی است که می تواند جلوی این کثافتکاری ها را بگیرد در واقع شعر فارسی در حال حاضر کمک از او می کند تلب! در نتیجه عبدالرضایی راهی ندارد مگر اینکه حساب خودش را از همین موعد با بقیه جدا کند چه آنها ذم اش را می گویند و چه آنها که دم می دهند به حذف او، مجبورند که بخوانندش و درسش کنند.ای کاش دراین وانفسا علی کمی فضا را جدی می گرفت بجای سرکار گذاشتن خوانندگانش در رادیو زمانه و شرکت در مصاحبه ای رادیویی و منتر کردن یک سازمان رادیویی!!!یک مصاحبه از جنس دانایی خودش ارائه می داد ای کاش پرهام شهرجردی وادارش کند که دوباره حرف بزند آنوقت خیلی ها باید بروند و کونشان را در جایی چال کنند!علی جان می دانم توقع بی جایی است که از تو بخواهم باز یک تنه به میدان بیایی اما باور کن که در حال حاضر تنها تویی که در میدانی و مردم می بینند ت…
|
|
| |
|
نقطه سرخط..!!
|
3/15/2008 5:06:24 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://ro1111.persianblog.ir/
|
به نظر من فرق علی عبدالرضایی با بقیه شاعران معاصر این است که علی بجای اینکه مثل بقیه کیری بنویسد واقعا با کیرش می نویسد. یعنی وقتی که برای کسی راست می کند دیگر فکر نمی کند که این به صلاح خودش و مردم است یا آیا باعث خوشآمد جامعه ادبی می شود یا نه بلکه فوری می کند و دم را غنیمت می شمارد حالا هم حکایت عرب کنی شاعر است …خوش بگذره...
|
|
| |
|
م.س
|
3/15/2008 4:56:48 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
واقعا كه نوشته مزخرفي بود . بي تعارف البته . قر تو كمر مفاهيمي پوچ . پوچ تر از آن كه واقعا فكرش را مي كني . نه فلسفه اي نه نگاهي بلكه رقصي تو يك پارتي كه انگار يوسف ثاني راه انداخته و يك عده جاهل هوايش را دارند . حيف ازبعضي نامها تو سپنج . آيا ادبيات مستقل فقط رديف كردن امثال عبدالرضایی هستنديا اينكه ارائه ي پيامي و داشتن سبكي وتعهدي و ... البته من آدم دگم و مخالف با آزادي بيان و حتي پوشش نيستم . اما نمي دانم چرا ، از اين قر و اطوار دلم به هم خورد . آسيب هاي دنياي مجازي يكي هم اين است . مكتب نديده دم از استادي زدن . آن هم زير پوشش نامهاي نجيبي چون رضا براهني و ....
|
|
| |
|
hamid hasani
|
3/14/2008 1:26:36 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
mersi babate hosne entekhabetoon sherhaye abdolrezayi hamishe khandaniye
|
|
| |
|
مریم موسوی
|
3/14/2008 9:03:43 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
ousavi78@yahoo.com
|
چیزی که در شعرهای اخیر عبدالرضایی دیده نمی شود تکنیک گردانی است.به نظر می رسد که علی پیش از نوشتن ابتدا آن را در ذهنش بایگانی می کند و وقتی که تم ها به حدی رسیدند که بیرون از تحمل است با خلق تکنیک و شگردی تازه برای سرریزی از ذهن شاعر شروع به نوشته شدن می کنند تقریبا در همه شعرهای جدید عبدالرضایی یک تکنیک تازه معرفی می شود و شاعر جوری از این تکنیک کار می کشد که بعد از سرایش،برای همیشه آن را فراموش می کند به بیان دیگر من فکر می کنم شاعر ایروزها به این درک مهم رسیده که از لانگ دوری کند و پیرامون پارول بنویسد یعنی توجه به لزوم اجراهای تازه کندبعنوان مثال در شعر تنوین دیدید که چگونه قیدهای زمانی و مکانی و حالتی جای صفت و مضاف الیه را گرفتند و حتا از آنها به مثابه فعل استفاده شد اما این شگرد فوق العاده بعداز آن در هیچکدام از شعرهای بعدی او مشاهده نشد در شعر جسد هم اعمال تشخیص بر گزارهای شعری و تکرار هوشمندانه این گزاره ها در بستر متن ایجاد لابیرنت های اجرایی در صورت شعر کرده جوری که روساخت و ژرف ساخت شعر در اثر بیانی حسی و ماهرانه با هم این همان می شوند:
چیزهایی که می خواهم درباره ی می خواهم چیزی نمی دانند چیزی نمی خواهند دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم
در مصرع اول گزاره درباره می خواهم نقش اسم را ایفا می کند و با تکرار آن شاعر سعی کرده نوعی ملال متنی را اجرا کند که بیانگر ملال و حس همزمان خود اوست این تکرار به گون ای دیگر در مصرع بعدی نیز دیده می شود( دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم)
در اصل در تمام این پاره ها مصاریع دچار ایستایی هستند و حرکت جوهری در دروت شعر اتفاق می افتد یعنی ساختمان و فرمول متن در بافت مصرع تغییر نمی کند بلکه جای کلمات به مثابه ابژه ی متنی عوض می شود:
در ِ کون ِ کلماتم می گذارم که به در بر نخورد به درد دیوار بخورد
به نظر می رسد عبدالرضایی می خواهد کلک تکنیک تازه پیش از آنکه لو برود برای همیشه بکند و با اجرایی حسی و ماهرانه جوری به انجامش برساند که بتواند بآسانی و بدون نگرانی برای همیشه با آن خداحافظی کند. در نتیجه با ایجاد تونل های شعری و پاساژهای متنی دوباره آن را تکرار می کند مثل کشتی گیری که در استفاده از فنی خاص خبره شده و مدام با استفاده از این فن از حریف خودش امتیاز می گیرد چیزهایی که دوست دارم درباره ی دوست دارم چیزی نمی دانند
و دختری که می خواهم وقت ِ می خواهم اخم می کند نمی گذارد
یا
دوباره دارد حالم بهم می خورد از آدم هایی که به هم می خورند وبه هم می آیند وقتی که با هم می آیند
اینها را توضیح داده ام چون اغلب کسانی که خواننده آثار عبدالرضایی هستند شاعرند و بیشتر برخوردی کلاسی با شعرهای او دارند گویا می خواهند چیزی از او بگیرند یعنی عادت کرده اند که مدام شعرهای عبدالرضایی به شان پیشنهاد بدهد و متاسفانه اغلب درپی پیشنهادهای بیانی و تصویری و معنایی هستند و کمتر توجه به شکل اجر و تکنیک گردانی در آثارش دارند درحالی که به علت زندگی در دوجهان متفاوت و دگرگونی تم ها و موتیف ها اینان چندان با هم در شکل زندگی اشتراک ندارند تا علاقه ای به موضوعات اجرایی و شعری هم داشته باشند به بیان دیگر عبدالرضایی بدل به شاعر دوری شده و دارد از دور می نویسد پس مجبور است برای متن اش نیز دوراندیشی کند اغلب شعرهای کتاب اخر او نمونه های بارز اعمال این دوراندیشی و نگرانی ابدی هستند همین!
|
|
| |
|
|
|
| |