|
فرزانه خسروی
|
7/2/2008 6:35:17 PM
|
ای ميل:
hsssansr021@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
http://360.yahoo.com/profile-KAyM_0wiequFapy7.EgxPIxjLoy5mw--?cq=1
|
هوتن راخواندم واین شد که تو تاریکی موندم .مثل این بود که تو سرم کرم انداخته باشند و این کرم ها از سرو کول مغزم بالا برن ،نمی تونستم بفهمم یعنی تا می یومدم بفهمم همه چی قاطی می شد کرم ها می افتادن رو هم و ..... چقدر دیر می شد اگه کرم ها می تونستن از شکاف های من رد بشن و به من نفوذ کنن . باید از این موقعیت استفاده می کردم .خیلی برام جالب بود.متنی راهم که درموردهوتن نجات نوشته بودید.باورنکردنی دوست دارم.متن ناماجعفری هم به شدت واردذهنم شد(سلام من ماشین سیاه رنگی هستم که به سرعت ازعابری گذشتم اسمش رانمی دانم اما خودش صدایم کرد: نجاتم دهید هوتن رالطفا.. هوتن نجات رااین گونه برای حافظه ی شعراین شماره انتخاب کرده ایم...هوتن رااین گونه می نویسم...ازامیدهای شعربود..نابی که ازهمه چیزمی چکید،حتا ازلوله ی تفنگی که همین حالا روی شقیقه شعراست)انگار خودهوتن بودناما.یک نوشتارکامل.یک شعرمتنی
|