
این" فرمون دست کیه" درست به فکر کردن می ماند. مثل خود فکر کردن سریع،
پیچیده ، رها و صادق. گویی که صادقانه و موشکافانه نشسته باشی به نوشتن تداعی ها ی
ذهن نشسته باشی به نوشتن پیامهای خصوصی
نورونها به یکدیگر. سیناپس به سیناپس و زیاد به داستان شدن داستانی که دارد
پرداخته می شود فکر نکنی. البته اگر شیطنت ها و خلاقیت های نورونها به واسطه
سیناپسی ناشی لو برود البته که از آن ایده بکر و جذاب استفاده خواهی کرد.
جهان " این فرمون دست کیه" جهان نورونهای مغز
است. آنها هم نمی دانند فرمان دست کیست فقط سیال، سریع و پیچیده عمل می کنند، پیام
می گیرند، پیام می دهند. برای نورونها هم همه اشیاء همه چیزها فقط نام هستند.
در جهان متنی " این فرمون دست کیه" مدام متن روایت به خود روایت و خود روایت به
متن تبدیل می شوند جهان این کتاب یک جهان مابینی است یک جهان بین سوژه ای است.
سوژه خود راوی و خود روایت به عنوان یک متن.
اگر بخواهیم " این فرمون دست کیه" را به یک فیلم
تبدیل نمائیم با هنر تصویر سازی پسامدرن روبرو می شویم. تصویر سازی بدون مکان بدون
زمان و بهم ریختگی کولاژ مانندی که به دلیل
وجود برخی المان های تعریف شده در خود متن
ذهن مخاطب را قادر می سازد تا به خوبی از عهده درک و لذت متن بر بیاید.
مثلا دری که بسته می شود و ندرتا به روی کسی باز نمی شود می
تواند دنیای درونی راوی باشد چنان که رویدادها و حوادث و چیزهای بعدی از حیث مکانی
از درون همین اتاق مشاهده می شوند اما راوی در یک زمان هم در آسایشگاه است هم در
پارک هم در سینما و هم در آن اتاق.
" ... تشنه ام بود و صدای قدمهای لیلا از رگ های
آپارتمان می گذشت"
راوی در یک لحظه هم روبروی روانکاوش است و دارد تعریف می
کند هم در بیمارستان است و چیزی مثل عمل احیاء قلبی روی سینه اش فشار می آورد و هم
در سینمایی تاریک مشغول فیلم ندیدن بلکه شنیدن لحظه به لحظه و جزئیات فیلم توسط یک تماشاگر دیگر است که این یکی از
ایده ها و المان های جذاب و بکر رمان " این فرمون دست کیه" است. چیزی که
به شدت و با هنرمندی تمام واقعیت اشیاء و چیزها و رویدادها را به بازی می گیرد .
فیلم روی پرده به خودی خود یک فیلم است تماشاگری که مشغول تعریف آن است معلوم نیست
چیزهایی که با جزئیات و آب و تاب برای کنار دستی اش تعریف می کند را واقعا می بیند
و یا تاویل و پندارها و حسهای سرکوب شده خودش را هم به آن اضافه می کند و از طرفی
راوی خود داستان که از شواهد پیداست یک بیمار اسکیزوفرنی است خودش را توی پرده
فیلم جا کرده است و مرتب تغییر نقش می دهد. و راوی مدام در حال خلق چیزهایی از
چیزهایی دیگر است.
لیلا در صورت هر زنی وجود دارد چه روانکاو بیمار چه پرستار
آزمایشگاه چه دختر صاحبخانه چه بازیگر فیلم و در عین حال که نمی توان هرگز رمان را
به هذیانهای یک بیمار روانی نسبت داد می توان آن را روایت بسیار هنرمندانه و خلاق
یک بیمار روانی از تجربیات و افکار بکر خود دانست.
" توی گلوم یه ادم وسواسی دست هاشو صابون می زد و کف
روی زمین و پوشونده بود"
همه چیز از بسته شدن دری شروع می شود. دری که بر اثر یک سوء
تفاهم محکم به چارچوبش کوبیده می شود. همه چیز از
این صحنه متداول ترک کردن خانه و احتمالا زندگی مشترک توسط یک زن آغاز می
گردد. راوی هیچ تعهدی ندارد که روال منطقی یک داستان را دنبال کند و به لحاظ زمانی
و مکانی مطابق با سلسله مراتب منطقی یک رویداد پیش برود.
اگرچه راوی همه چیز را با وسواس و دقت خاص خود هم همانگونه
که هست و هم همانگونه که برای خودش می نماید و هم همانگونه که بعدها در ذهنش برای
خودش تخیل می نماید تعریف می کند اما مخاطب با ورود به دنیای مخاطب و درست پس از
کوبیده شدن درب به چارچوبش یاد می گیرد که به صحت و سقم هیچ رویدادی اعتماد نداشته
باشد.
در " این فرمون دست کیه" تنها رفتار واقعی که با تجربیات و داشته های
پیشینی مخاطب این رمان قابل تطبیق است حسادت زن راوی و حساسیت وی به نام لیلاست که
منجر به ترک خانه با آن رفتار متداول زنانه می شود که البته به نظر خود راوی این
یک سوء تفاهم محض است و لیلا فقط یک نام است.
و تقریبا پس از ترک زن راوی همه چیز به نوعی عامدانه و ظریف
میل به آشنایی زدایی و مقررات زدایی از ذهن مخاطب می کند. از همان موقع که راوی
برای بازگرداندن زن به خانه و اینکه نشان دهد لیلا فقط یک نام است تصمیم می گیرد
روی بازوانش نام لیلا را خالکوبی کند مخاطب متوجه می شود با یک راوی معمولی – خطی-
و به اصطلاح به هنجار طرف نیست.
تمام داستان توسط اول شخص روایت می شود اول شخصی که نه تنها
بر دست به خطابه می زند بلکه هر آنچه میبیند را صادقانه و بدون اینکه دغدغه شیر
فهم کردن مخاطب را داشته باشد روایت می کند حتی پلکها و گودی زیر چشمش که باعث می
شود چیزها و وقایع را از یک گودی سیاه تماشا کند مثل سوراخ کلید.
در " این فرمون دست کیه"؟ کلمه به همه چیز تبدیل
می شود و همه چیز به طور مشکوکی به کلمه تبدیل می شود همه چیز کلمه است و کلمه می
تواند همه چیز باشد.
" .... تا جایی که در نهایت تمام کمک ها فقط به مصرف
نشریه می رسید و بیرون از اون کلمات، هیچ اتفاق دلگرم کننده ای نمی افتاد"
" ... ناچار از ساعتهای خوابم، کم و کمتر کردم و بیشتر
و بیشتر روی اراده، پشتکار، و خلاصه از این دست کلمات متمرکز شدم."