یادداشتی کوتاه درباب چندصدایی

آنالوژی یا
همترائی، این امکان را فراهم می کند که حوزه ای از دانش به روش حوزه ی دیگری از
دانش بازخوانی شود. آنالوژی نوعی بررسی موازی میان دو حوزه ی شناختی مختلف است که
از طریق کاربست روش های شناختی یکی برای مطالعه ی دیگری، مورد استفاداه قرار می
گیرد.
آنچه دراین
یادداشت کوتاه مدنظر بوده ارائه ی نمونه ای ازآنالوژی برای خوانش شعر، تحت عنوان
" خوانش موسیقایی متن" است. این یادداشت برگرفته از فصل اول کتابی ست به
همین نام.
مهمترین مساله ای که پیش روی شعرپلی فونیک یا
چندصدایی قراردارد، مساله ی زمان است. پلی فونی در موسیقی به معنای اجرای
"همزمان" دو یا چند نغمه ی
مستقل است. در صورتی که چنین امری ، یعنی
اجرای دو یا چند صدای مستقل دریک زمان، ناممکن به نظر می رسد.
اما نکته ای
ظریف وجود دارد که در مطابقت چندصدایی موسیقی با چندصدایی شعر باید در نظر گرفته
شود. اگر در موسیقی این نغمه ها یا موتیف های متنوع هستند که یک اثر پولی فونیک
مثل سمفونی را می سازند. درشعرجمله ها هستند که نقش موتیف ها را بازی می کنند. از
سوی دیگر کمترین واحد زمانی برای شنیدن یک اثر پلی فونیک ، یک میزان است. هرچند که
نتهای متعدد به صورت همزمان و در یک لحظه نواخته می شوند اما میزان، حداقل زمان
برای ادراک یک اثرموسیقایی است. به همین صورت در شعر سطرها نقش میزان را به عهده
می گیرند. درحقیقت کوچکترین واحد " خوانش " شعر، سطر است. زمان خواندن
به ناچاراز یک ترتیب خطی تبعیت می کند. زمان شنیدن موسیقی نیز به طور کلی ترتیب
خطی دارد یعنی گوش خط حرکت نتها را یکی پس از دیگری دنبال می کند. با این تفاوت که
گوش می تواند چندین خط همزمان ملودیک یا ریتمیک را تشخیص و تفکیک دهد و به دلخواه
خود بر یکی از خطوط تمرکز کند.
سطر ِشعربه
عنوان کوچکترین واحد زمانی درمتن، درنسبت خود با کل متن این امکان را دارد که
جملاتی از حوزه های معنایی متمایز و مستقل را ، که براساس نظم تک صدایی مجاز
نیستند که درکنارهم قرار بگیرند و به صورت "همزمان " در یک سطربیایند، کنارهم
قراردهد. و ازاین طریق شرایطی را ایجاد کند که این جملات در زمان کلی متن به صورت
نغمه هایی مستقل و همزمان به نظر برسند.
یکی از کامل
ترین انواع موسیقی چندصدایی، سمفونی است. سمفونی این قابلیت را دارد که حداکثرتنوع
و تکثر درریتم و ملودی و حتی درونمایه ی اثر را به نمایش بگذارد. موومان ها به
سمفونی این اجازه را می دهند که قالب اثر را به کل عوض کند و باز دوباره به قالب پیشین بازگردد.
شعر «دف»
براهنی بهترین نمونه ی اجرای منطق موسیقایی سمفونی درحوزه ی نوشتاری شعر است.
شعر درست مثل
سمفونی با یک موتیف، نغمه یا جمله ی اصلی آغاز می شود که تا پایان اثرعنصرتشکیل
دهنده ی نغمه های دیگر و به نوعی عامل پیش برنده ی اثر یا نمایانگرروایت کلی
است: « دف را بزن»
به محض اینکه
موتیف اصلی شکل گرفت شعر/سمفونی خود را برای اوج گیری آماده می کند. یکی از مرسوم
ترین شیوه های اوج گیری سمفونی، شیوه ی پلکانی است. شیوه ی پلکانی به زبان ساده
یعنی یک پرتاب سه مرحله ای :
مرحله ی اول:
موتیف اصلی
مرحله ی دوم:
تکرار موتیف اصلی با یک تغییر جزئی
مرحله ی سوم:
تکرار واریاسیون تغییر یافته ی موتیف اصلی و گسترش دادن این موتیف و اضافه کردن
ملودی های دیگر.
حال به سطر
آغازین شعر توجه کنید :
« دف را بزن!
بزن! که دفیدن به زیر ماه ، در این نیمه شب، شب دفماهها.»
مرحله ی اول:
دف را بزن.
مرحله ی دوم:
بزن!
مرحله ی شوم:
که دفیدن به زیر ماه دراین نیمه شب ، شب دفماهها
دراین سطراز
لحظه ای که کلمه ی «ماه» وارد شعر می شود ما با دونغمه ی مستقل و متمایز سرو
کارداریم. «ماه»، «نیمه شب» و «شب» ، موتیف تازه ای را شکل می دهند که به موتیف
اول اضافه می شود تا آنجا که با موتیف اول ترکیب می شود « دفماهها» و کم کم در سطر
بعد موتیف اصلی حذف و موتیف دوم کمرنگ می شود. اما در سطر شوم دوباره، موتیف اصلی
زنده می شود و با موتیف های تازه ای پیوند می خورد:
آری بدف!
تلالو فریاد در حوادث شیرین، دفیدنی است که می خواهد فرهاد
موتیفی که
درسطر دوم « فریاد فاتحانه ی ... » شکل گرفته بود درکنارموتیف اصلی حرکت
می کند و از دل خود «فریاد» موتیف تازه ای می سازد « فرهاد» .
درسطر بعد
باز هم حضور نغمه های قبلی دیده می شود تا اینکه ، شاعر همه ی آنها را درهم
می تند و دوباره از هم جدا می کند:
دف در دف
تنیده و مه در مه رمیده، خدا را بدف! ...
شب بعد از این سکوت نخواهد
دید.
من بعد از
این شب توفانی
تاصدهزار سال
نخواهم خفت
شب را بدف!دفیدن صدها هزار دف!
مهتاب را
شاعر با
مهارت شگفت انگیزی این نغمه ها را به هم متصل می کند و دوباره ازهم می گسلد و این
بار به سوی نغمه های تازه و حتی به سوی یک ریتم جدید اما مبتنی برهمان موتیف اصلی
حرکت می کند.
شاعر در
سطرهای بعدی تا سطر « دفدفددفددف» به دنبال دورشدن از فضای ملودیک و ریتمیک قبلی و
آماده سازی برای تغییرکامل ریتم و ملودی است. دراینجا شاعر از یک تکنیک کاملاً
موسیقایی برای تغییر ریتم و فضای ملودیک شعر استفاده می کند: پاساژ.
پاساژ در
موسیقی به معنای پلی میان دو قسمت مجزای یک اثر واحد است. و دراین شعر، با سه سطر
ناگهان کل فضای آغازین و حتی موتیف اصلی شعر کنار زده می شود و فضای تازه ای آغاز
می شود که دارد از پیش برای آشنایی ذهن با موومان دوم آماده سازی می کند:
دفدفددفددف
محبوب من !
ای آسمان!
زنمرد روح!
راز ترنج!
...
دفدفددف

شعر«دف» در
سه موومان نوشته شده است. موومان اول با ریتم اصلی « دف را بزن » تا سطر «
دفدفددفددفددفدف» ادامه دارد. موومان دوم از سطر « وقتی که بر صحاری یاقوتی» آغاز
می شود و با ریتم اصلی « دفدفدفست که می کوبد» و با بازگشت به ریتم موومان اول تا
سطر
« روی هدف » ادامه دارد. موومان پایانی که
تلفیقی از دو موومان قبلی است؛ با تکرارموتیف اصلی شعر« دف را بزن» آغاز می شود و
با حالتی تند و ضربی و به صورت کادنس پایان
می گیرد. درتمام اثر موتیف اصلی همچون سایه ای حضور دارد و مدام و محو ظاهر می
شود.
واضح است که
«دفدفددف» با «دف را بزن» کاملا هم ریشه است. و این همان ادامه ی موتیف اصلی است
که به هیاتی دیگر اجرا می شود. سطرهای کوتاه موومان دوم همچنان ردی از موتیف اصلی
را درخود دارد. و سطرهای بلند که هراز چندگاه ظاهر می شوند اجازه ی نهادینه شدن و
استقرار یک وزن یا ریتم یا ملودی واحد را به موومان دوم نمی دهد. و درعین حال
عناصری را می سازد که موومان سوم با استفاده ازآنها موومان های قبل را در خود هضم
می کند و شعر را به سرانجام می رساند. برای مثال :
موومان اول :
دف را بزن! بزن که دفیدن به زیرماه، دراین نیمه شب، شب دفماهها
موومان دوم :
زرتشت شرقهای کهن در میان ماست/ دفدفدفست که می کوبد/ بربامهای ما/ شیر شتر/ بربام
ظهر/ شطح شراب
موومان سوم:
دف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه دراین نیمه شب شب زرتشت شرقهای کهن درمیان
ما/ .../ سر می پرد / سر می جهد/ سر را / دف می زند/ دف را / سر می زند.
بی شک این
شعر یکی از مهمترین تجربه های شعرفارسی دراجرای اثری چند صدایی است. اگرچه درهمین
مجموعه می توان نمونه های بسیار پیشرفته تری ازشعرچندصدایی را نشان داد(مثلاً شعر
درخشان «گلپل» که به سمت شبکه ی بسیار پیچیده ای از ریتمها و نغمه های ترکیبی حرکت
می کند) اما « دف» یکی از بی نقص ترین آثار شعری است که با نگاه و دقتی کاملاً
مشابه یک آهنگسازارکسترو با نظمی موسیقایی(Musical Order) نوشته شده است. نظمی که
ازجهان موسیقی گرفته شده است و نه نظمی که بر موسیقی شعرحاکم باشد. تحلیل تفصیلی
این شعرمنظوراین یادداشت نبوده و به خاطر کوتاهی نوشته اصلا نمی توانسته چنین
منظوری را داشته باشد. آنچه دراین نوشته مقصود نگارنده بوده است؛ گشودن یکی از
راههای ممکن به درون شعر است و نیز پیشنهاد شیوه ای تازه برای خواندن شعر و نشان
دادن قابلیت های عملی خوانش موسیقایی برای بررسی شعربه مثابه یک قطعه ی
موسیقی.