صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS     پادکست     کافه


ماکی بودیم
پادکست
باجه ی شعر
باجه ی داستان
کارتابل مقالنقد
حافظه ی شعر
درتصویرهای عکس
بلاگ واتینگ
X-FIEL
پیولی لیک
باجه ی ترجمه
کیوسک کتاب
گپی باگفت
سطل اشغالی
سری کتاب های سپنج
تلویزیون اینترنتی سپنج
کافه سه پنج

نشرالکترونیکی سه پنج
.نشرالکترونیکی سه پنج.

معرفی کتاب
رن/فریدریش هلدرلین/بیژن الهی

معرفی کتاب
..به یادبعدازظهرهای آفتاب..

معرفی کتاب
..ای کاش آفتاب ازچهارسوبتابد..

معرفی کتاب
..To the poly-poem..

آفاق شوهاني
ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده«تو» ببیند

فريادشيري
آغوش من از سفر پٌراست

رويا تفتي
سایه لای پوست

ناصرپيرزاد
چيز

ابوالفضل پاشا
از آن همه دیروز

معرفی کتاب
..اخلاق بوزینگان..

معرفی کتاب
..پسرمسخره ی پیکاسوهستم..


<BR>         
                    </span><b><font size=

<BR>         
                    </span><b><font size=




ناصر زراعتی

چاه به چاه یا از چاله به چاه

يادداشتي بر «چاه به چاه» نوشتة رضا براهنی



- «...یک  تیپ خاص هست که هم شلاق می‌خورد و هم عوض می‌شود. و کسی که عوض شد، اگر دوباره فوراَ عوض نشود و به موضع قبلی برنگردد، ممکن است تا آخر به همان صورت عوض‌شده باقی بماند. آن‌وقت وحشتناک‌ترین موجود دنیا در زندان خلق می‌شود.

 

   -  چرا؟

 

   -  به دلیل این‌که طرف شروع می‌کند به توجیه‌کردن خودش. برای هر کار خلافی که می‌کند، یک منطق به ظاهر صحیح پیدا می‌کند...»( صفحة 16)

 

   این نخستین داستان بلندی است که از دکتر رضا براهنی در ایران منتشر می‌شود. تاکنون از ایشان کتاب  شعر و  نقد ( شعر و داستان) و مقاله‌های اجتماعی و سیاسی و یکی دو بخش  از داستان بلند« روزگار دوزخی ایاز» و چند داستان کوتاه و ... انتشار یافته است. به جز این‌ها، یک یا چند کتاب نیز به زبان انگلیسی منتشر کرده است. دکتر براهنی – در مدت نزدیک به بیست سال گذشته- نشان داده است که قلم‌زن پرکار و کوشایی است.

 

   نگارنده در این مختصر قصد و فرصت ندارد تا به آثار دیگر نویسندة «چاه به چاه» بپردازد؛ اگرچه در بررسی دیدگاه و اندیشة نویسندة داستان، غور در دیگر نوشته‌هایش نیز امری است بسیار ضروری. اما، اکنون که دکتر براهنی با انتشار این داستان- رسماَ- گام در عرصة داستان‌نویسی نهاده است، بی‌تردید لازم است- در فرصتی مقتضی و کافی، مثلاَ پس از انتشار دو داستان دیگری که به زودی از ایشان توسط همین ناشر، منتشر خواهد شد - این کار را انجام دهیم. پس فعلاَ به داستان صد صفحه‌ای « چاه به چاه » می‌پردازیم.  

 

   یادداشت  کوتاه  انتهای  کتاب( با امضای ر. ب.) بیان  می‌کند که این داستان قبلاَ در یکی از مجلات «اپوزیسیون» خارج از کشور چاپ شده است؛ اما نمی‌گوید که کدام مجله. و می‌نویسد:« در متن کنونی تغییرات مختصری داده شده است.» پس، این چاپ که در دسترس ماست، به نوعی چاپ دوم این داستان است و نه آن‌طور که در شناسنامة کتاب آمده، چاپ اول. کاش دکتر براهنی به تغییرات مختصر داده شده در این متن اشاره می‌کرد، زیرا برداشت ما این است که تغییرات داده شده، به هیچ‌وجه مختصر نیست و برخی نکات مهم  و اساسی را در بر می‌گیرد؛ به این نکات به زعم ما مهم، بعد اشاره خواهد شد. اما ، اگر بپذیریم که- حداقل- سال گذشته، هنگامی که نویسنده، متن داستان را برای چاپ در اختیار ناشر قرار می‌داده، یک بار دیگر آن را پاکنویس کرده است، پس نثر و جمله‌بندی‌ها و به طور خلاصه زبان داستان، کار اخیر دکتر رضا براهنی است.

 

     «چاه به چاه» نه داستانی کوتاه است  و نه داستانی بلند یا رمان. شاید بتوان عنوان Long – Short Story را بر آن نهاد. پیش از آغاز داستان، بالای امضای ر. ب. این توضیح آمده است:« کلیة شخصیت‌های این قصه خیالی هستند و هرگونه شباهت احتمالی بین آن‌ها با آدم‌های واقعی به کلی تصادفی است.» این توضیح ما را به یاد توضیحی تقریباَ به همین شکل می‌اندازد که « صادق چوبک» در آغاز چاپ نخست اولین کتابش« خیمه‌شب‌بازی» ( 1324) آورده بود؛ ولی در چاپ‌های بعدی آن را برداشت. نقد پر سروصدا و ستایش‌آمیز دکتر رضا براهنی که به تألیف کتاب قطور« قصه‌نویسی» انجامید، دربارة چوبک و داستان بلندش « سنگ صبور» هنوز از یادها نرفته است. آیا پس از گذشت سی و اندی سال، این نوعی ذکرخیر از چوبک است؟ می‌دانیم دکتر براهنی در ستایش آثار چوبک بسیار قلم زده است و در داستان‌هایش- از جمله همین کتاب- تحت تأثیر او بوده است. ما به تأثیر چوبک بر نویسندة « چاه به چاه» ، بعد اشاره خواهیم کرد.

 

   آوردن چنین توضیحی  در آغاز کتاب، سوغات چوبک و ابراهیم گلستان از ینگه دنیاست. این دو نویسنده با ادبیات آمریکا آشنا بوده‌اند. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در آمریکا رسم بر این بوده که نویسندگان، چنین توضیحی در آغاز رمان‌هایشان می‌آورده‌اند. چرا که گاهی پیش می‌آمده، شخص یا اشخاصی- به سبب برخی شباهت‌ها میان خوشان و بعضی قهرمانان رمان- از نویسنده شاکی می‌شده‌اند  و برای او و ناشر دردسر ایجاد می‌کرده‌اند. پس آوردن چنین توضیحی، به نوعی گریز از این‌گونه درگیری‌ها بوده است. چوبک و گلستان هم- در آغاز نویسندگی- شاید فکر می‌کرده‌اند که آوردن توضیحی بدین شکل، از واجبات نویسندگی است. و می‌بینیم که بعدها، این رسم تقلیدی برمی‌افتد.

 

   از این نکته گذشته، نویسندگانی که- هر از گاهی- چنین توضیحی در آغاز داستان یا داستان‌هاشان می‌آورند، از این کار دو هدف می‌توانند داشته باشند:

 

1-      یا به راستی بدین‌گونه است و داستان‌شان- واقعاَ – داستانی است خیالی، با ماجراها و مکان‌ها و به ویژه شخصیت‌های خیالی و غیر واقعی؛ که چنین حرفی پرت است و می‌دانیم که تخیلی‌ترین و ساختگی‌ترین داستان‌ها هم، بخش‌های با اهمیتی از واقعیت را در خود مستتر دارند.

 

2-       یا تمهیدی است زیرکانه برای تفهیم به خواننده که: بدان و اگاه باش کلیة این شخصیت‌ها واقعی‌اند و اصلاَ خیالی نیستند، بگرد و پیدایشان کن! و یا در شرایط ویژه‌ای، گریز از برخی مشکلات!

 

   ما این توضیح دکتر رضا براهنی را از نوع دوم می‌دانیم؛ گیرم که« چاه به چاه» در این شرایط ویژه و بدین شکل، هیچ‌گونه نیازی به گریختن از مشکلی نداشته است! ما در متن این نوشته به واقعی بودن و خیالی نبودن شخصیت‌های این داستان اشاره خواهیم کرد؛ منتهی در واقعی بودن و خیالی نبودن عمل‌کردهای برخی از شخصیت‌ها حرف بسیار است.

 

   حسن آغاز کتاب، بیت زیبایی است از مولانا:

 

«آخر از پشه نه کم باشد تنم

 

ملک نمرودی به پر برهم زنم»

 

   ما بعد خواهیم فهمید که چه کسی می‌خواهد« ملک نمرودی» را برهم زند.

 

   داستان « چاه به چاه» به شیوة روایت اول شخص مفرد نوشته شده. راوی جوانی است 27 ساله به نام حمید که به قول« دکتر» رئیس سپاهیان دانش یا به قول خودش« عضو سپاه دانش » است. متولد و اهل شیرکوه از روستاهای استان گیلان. « توی ده‌ها کارخانه و مزرعه» کار کرده است،سال دوم دانش‌کدة علوم اجتماعی بوده، در شهرستان که زندگی می‌کرده ، نه عرق می‌خورده و نه تریاک می‌کشیده و نه دنبال زن‌ها می‌افتاده، فقط کتاب می‌خوانده. حمید:« من خودم برای خودم آدمی هستم!»(ص 15) مادری 64 ساله و پدری 87 ساله دارد که در کلبه‌ای روبروی جنگل در شیرکوه زندگی می‌کنند. پدر« نزدیک‌ترین رفیق میرزا» بوده و همراه او تفنگ به دوش گرفته و سال‌ها جنگیده. پس از کشته شدن میرزا و از هم پاشیدن نهضت جنگل « پدر پا به فرار می‌گذارد و آوارة کوه و بیابان و شهرها» می‌شود و بعد، ناگهان، « سر از تسلیحات نوخاستة عصر پهلوی» درمی‌آورد! بعدها، دل به مصدق می‌بندد.

 

   «مصدق که رفت، پدر، هم او را ستایش کرد، و هم نفرین. ستایش از این نظر که به عنوان یک سیاست‌مدار حرفه‌ای، مترقی‌تر از سیاست‌مداران حرفه‌ای دیگر بود؛ و نفرین، از این نظر که مصدق، کاری را که اگر پدر جای او بود می‌کرد، نکرده بود.»(ص 69) حال بگذریم از این‌که مصدق خودش نبود که رفت، بلکه بردندش، آن‌هم آمریکا و ایادی‌اش و او فقط سیاست‌مداری حرفه‌ای، مترقی‌تر از سیاست‌مداران حرفه‌ای دیگر نبود. ای کاش تاریخ را خوانده بودیم! وانگهی، پدر که او را نفرین می‌کند، انتظار داشته مصدق چکار کند؟ کاری که او کرد؟ اول برود تفنگ دست بگیرد و بعد فرار کند و آواره شود و بعد از تسلیحات نوخاستة عصر پهلوی دوم سردرآورد؟ یکی از آن تغییرات مختصر، شاید همین باشد.

 

   باری، پدر که «جهان به مراد دشمنان‌»‌اش می‌گردد، اکنون بیست سال است که« کنار پنجرة کلبه نشسته و جنگل را می‌پاید.» فلج شده و کم‌کم در حال مردن است. صفحات 67 تا 73 کتاب( بخش هشتم آن) به پدر و مادر اختصاص یافته. خواننده را به مطالعَ دوبارة آن رجوع می‌دهیم.

 

   گویا حمید را در ارتباط با « گروه حملة نوشهر»(؟) گرفته‌اند. او از « کریم حسینی‌نژاد» نامی پانصد تومان می‌گیرد و طپانچه‌ای را که پدر از زمان میرزا نگه‌داشته، به او می‌دهد. کریم و بچه‌های دیگر گروه- به قول نویسنده و از زبان راوی- « مقاصد جاه‌طلبانه‌ای» داشته‌اند و می‌خواسته‌اند« یک آدم بسیار مهم را بدزدند.» اما بعد از زبان « جناب سروان» گفته می‌شود:«... تو... هم طپانچه را فروختی تا شخص اول   مملکت را ترور کنند!»(ص 83)

 

   حمید را از اطراف خمین دستگیر می‌کنند. جز یکی دو کتاب از گورکی و جلال آل‌احمد چیز دیگری در خانه‌اش پیدا نمی‌کنند. ساواکی‌ها پس از دستگیری او، وارد شهر مقدس قم می‌شوند. در آن‌جا راوی، پس از  آن‌که خود را به صورت بزی می‌بیند که بی‌اختیار خود از گله جدا شده، « بی‌خبر از این‌که فردا عید قربان است»، با اجازة افسر ساواکی به حرم  حضرت معصومه(ع) می‌رود.

 

  «حرم پر از آدم بود. و چه هیجانی به من دست داده بود. تا نیم ساعت گریه امانم نمی‌داد. هیچ‌وقت این‌طور گریه نکرده بودم.»(259

 

    خواننده شگفت‌زده می‌شود که چطور آن جوان گورکی‌خوان- که ذکرش گذشت- ناگهان این‌طور مذهبی از آب درمی‌آید؟ نویسنده- اما- توضیحی اضافه می‌کند تا این شگفتی خواننده فرو بنشیند:« شاید هم کسی تعقیبم می‌کرد و می‌خواستند ببینند که در قم آشنایی، رفیقی، قوم و خویشی دارم یا نه...» ( ص 25) فراموش نکنیم که حمید در ارتباط با یک گروه چریکی که قصد ربودن یک شخصیت مهم و یا ترور شخص اول مملکت را داشته، دستگیر شده و این مأموران هم همان ساواکی‌های دورة شاه هستند که همکارانشان شکنجه دادن حمید را از همان فردای ورودش به تهران شروع می‌کنند! تصور می‌کنیم که این‌ها هم جرو همان تغییرات مختصر باشد.

 

   باری، حمید را به کمیتة مشترک ضد خراب‌کاری می‌برند و همان بار اول 60 ضربه شلاق به او می‌زنند و بعد آویزانش می‌کنند و دو مأمور شکنجه‌گر ، مدتی در مورد این‌که« ... سر به هوا از... سر به پایین خوشگل‌تر است» یا نه به گفتگو می‌پردازند و پس از توافق، یکیشان باتون را به اطراف فلان سر به زیر راوی می‌مالد که،« خون تو چشم‌هایم جمع شده بود، و زمین دور سرم می‌چرخید.»( ص 26)

 

   ما قصد روایت دربارة داستان را نداریم، فقط خواستیم حمید ( راوی) را کمی بشناسیم.

 

   با آن‌که تمامی داستان از زبان و گاه از ذهن راوی نقل می‌شود و با آن‌که از سوی دو نسل( یکی پدر- نسل مشروطه تا 32- و دیگری دکتر – نسل سال‌های 30 تا اوایل 50) بار امانت وصیتی مهم و سنگین و تاریخی بر دوش او گذارده می‌شود، اما، او قهرمان اصلی داستان نیست. به گمان نگارنده، قهرمان اصلی داستان، دکتر است.

 

   دکتر« چشم‌های مشکی، صورت لاغر و رنج‌کشیده ، موهای جوگندمی پرپشت و فراوان دارد...»(ص 29) دکتر آذربایجانی است و مخصوصاَ در لحن صحبتش طنز و منطق به هم جوش خورده ! ( ص 29) دکتر ناراحتی قلبی دارد.( ص 97) دکتر کمی روسی بلد است.(ص 98) البته فقط برای آن‌که در صفحة 98 بتواند وصیت‌نامة پدر را که به زبان روسی- یا به قول راوی: با حروف عجیب و غریبی- نوشته شده،  بخواند. دکتر زن و بچه دارد و بار اولش نیست که به زندان افتاده:«... به این شماره زنگ بزن، بگو دکتر فلان بیمارستان است، می‌فهمند!( ص 20) دکتر معلم یا  استاد است و درس می‌دهد« ... یک روز بچه‌های کلاس بدجوری سربه‌سرم گذاشتند و به ریشم خندیدند.» ( ص 20) از قول یکی از شاگردانش می‌فهمیم که« دکتر در خارج تشریف داشته...» ( ص 20) چهارده پانزده سال پیش- وقتی که دورة سربازی را می‌گذرانده- به او پیشنهاد شده که مأمور ساواک شود،( ص 24 ) ، ولی او نمی‌پذیرد. دکتر« در زندان آواز می‌خواند. صدایش بدک نیست. آدم ساده‌ای است. اصلاَ تودار نیست. بچه دارد. نگران بچه‌اش است. نگران زنش است. با همه به یک صورت خوش‌وبش می‌کند، هم با نگهبان، هم با بازجو، هم با زندانی‌ها یک جور برخورد می‌کند.»( ص 24) که البته این مورد، به هیچ‌وجه حسن دکتر یا هر کس دیگری نیست و نمی‌تواند باشد! دکتر  شعر  هم  زمزمه  می‌کند.( 23) آیا شعرهای خودش را؟ « موقعی که شعر می‌خواند صدایش چند برابر موقعی می‌شد که حرف می‌زد. ولی ادا درنمی‌آورد.» ( ص 24 ) و طنین شعرخوانی‌اش تا مدت‌ها پس از « خفه شو!» نگهبان زندان ، در کریدور و سلول‌ها می‌پیچد. دکتر می‌گوید:« من از خودم نه بزرگترم، نه کوچکتر!» ( ص 4-23) دکتر حرف‌های فیلسوفانه هم می‌زند، مثلاَ: « ما خود شکنجه‌گران خود هستیم.»( ص 27) و تکیه‌کلامش این است:« مسخره است! مسخره است!» همه چیز و همه کاری، در همه وقتی( حتی وقتی که مرده است) به نظرش « مسخره است!» اما نه او و نه راوی نمی‌گویند که چرا مسخره است؟ دکتر می‌گوید:« همه شاعرند، علی‌الخصوص آن‌هایی که فکر  می‌کنند شاعر نیستند.»( ص 24) و اما در مورد مردم عقیدة درستی دارد.( صفحة 23 را بخوانید.) گاهی هم از کتاب‌ها، حرف‌هایی می‌زند. اما« خستگی کارگرها» ترحم دکتر را جلب می‌کند.( ص 3) و خلاصه همین دکتر که « کاکل دارد» و پیوسته در حال اندیشیدن و قدم زدن با کاکلش بازی می‌کند، سرانجام در غیاب حمید، برای چندمین  و آخرین بار به شکنجه‌گاه برده می‌شود و تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار می‌گیرد و بر خلاف تز و نظریه‌اش که شهادت در سلول و اتاق تمشیت فایده ندارد، چون مردم نمی‌بینند و تأثیری نمی‌گذارد و شهادت، می‌باید که هم‌چون شهادت عیسی‌بن مریم، حسین‌ بن علی، منصور حلاج و حسنک وزیر علنی باشد، شهید می‌شود:«... باید جمعیت باشد، جمعیت نباشد شهادت نیست... کنج خانه مردن ، دق‌مرگ شدن، کشته شدن، سینة دیوار گذاشته شدن وتیرباران شدن، فقط نوعی مظلومیت است. چرا اسم مظلومیت را شهادت می‌گذارید. وقتی مظلومیت به شهادت تبدیل می‌شود که جماعتی در کار باشد، و شهادت جلو جماعت است که مظلومیت است و هم شهادت و هم مبارزه با ظلم...»( ص 2-41) به راستی چرا دکتر به شهادت می‌رسد؟ شخصیت دکتر خیالی نیست. واقعی است. شما توصیفات فیزیکی او را در نظر نگیرید، آن‌وقت به سادگی الگوی واقعی‌اش را خواهید یافت. اما عملکردها و سرانجام شهید مظلوم یا مظلوم شهید شدن دکتر خیالی و ساختگی است. به همان الگو نگاه کنید. آیا این همه، جزو همان تغییرات مختصر است؟ دکتر در جایی می‌گوید:« آقای مبارز جمعی و گمنام! دشمنت  می‌خواهد تو نباشی، و تو سعی کن باشی، و بودن تو بستگی به دو چیز دارد: یکی بدن تو و دیگری مغز تو... پس تیز باش!» ( ص 43) اما نمی‌گوید که به چه قیمتی؟« ... کسی که آگاهانه کاری را انجام بدهد، موش است. نه موش‌مرده. کلک بزن، هر قدر می‌توانی... دم به تله نده و رها شو، خودت را از چنگ دشمن رها کن، وقتی که آزاد شدی، کارهایت را گمنامانه بکن!»( ص 43) این حرف‌ها، بسیاری از خاطرات سال‌های گذشته و اخیر را در ذهن زنده می‌کند.

 

   باری، شاید سرانجام دکتر در داستان نیازمند نوعی تحلیل روان‌شناسانه باشد، مثلاَ احساس گناه و قصر جبران آن، که فعلاَ در حوصلة این مختصر نیست.

 

   دکتر دائم در ذهن راوی حضور دارد. جابجا، با تداعی معانی، حمید از دکتر می‌گوید و به یاد او می‌افتد و حرف‌هایش را نقل می‌کند  که در کتاب با حروف شکسته چاپ شده. حرف‌های دکتر و حضور او، حدود نیمی از کتاب را شامل می‌شود. دکتر کلید حل معمای داستان است. اگر دکتر لحظه‌ای زودتر می‌مرد و یا اگر کمی روسی نمی‌دانست و یا اگر کتش تن حمید نبود، گره داستان گشوده نمی‌شد. آن هم گرهی به این اهمیت: وصیت‌نامة پدر، بازمانده از دورة مشروطه و نهضت جنگل، یار و همراه میرزا کوچک‌خان، از سر گذرانده فراز و نشیب‌های بسیار تاریخی را و به نوعی پیش‌گوی انقلاب:« حمید، زیر درخت چهلم از پشت آسیاب، ششصد قبضه تفنگ، چهارده قبضه مسلسل و مقدار زیادی فشنگ چال کرده‌ام. این‌ها را سر وقتش به اهلش برسان. غیر از این وصیتی ندارم.» ( 98) آیا وصی این وصیت که« وصیت مشترک دو مرد با تقریباَ چهل سال فاصلة سنی...» است، می‌تواند حمید خان باشد؛ حمید خانی که آن همه زبون است و[ ...] ؛ که مادر پیر 64 ساله‌اش را افسر ساواکی جلو رویش کتک می‌زند و او هی« جناب سروان! جناب سروان! » می‌کند و مجیز ساواکی‌ها را می‌گوید.

 

«  شروع کردم به اظهار عجز و بدبختی:

 

-         آقای دکتر تهرانی، مرا اذیت نکنید! خدا را خوش نمی‌آید! شما بزرگواری بکنید!»( ص 35)

 

حمید خانی که آن‌همه گفت‌وگوهای صمیمانه و رفیقانه با ساواکی‌ها و افسران دارد، تو گویی اینان نه دشمن او، که دوستانش هستند؛ تا بدان حد که افسر ساواکی، هنگام رسیدن به رشت از او می‌پرسد « حمید خان! جای عیش رشت کجاست؟» ( ص 53) و او می‌گوید:« نمی‌دانم جناب سروان! فقط شنیدم که فاحشه‌خانه‌های رشت را بسته‌اند.»( ص 53) و خلاصه حمید خانی که خواننده تصویرش را در کتاب می‌یابد. نه، من تصور می‌کنم که قرعة فال را به نام شخص نامناسب و نالایقی زده‌اند، هرچند که حمید نعم‌البدل دکتر هم شده باشد. وانگهی، « سر وقتش» ، همان« اهلش» خودشان می‌دانند که تفنگ و مسلسل و فشنگ از کجا گیر بیاورند؛ هم‌چنان که در سال 57 دانستند و گیر هم آوردند و آن رژیم را سرنگون کردند؛ دیگر نیازی وجود ندارد که چنین آدمی برود آت و آشغال‌های پوسیدة بازمانده از عهد میرزا را از زیر خاک « زیر درخت چهلم از پشت آسیاب» بیرون بکشد و در اختیارشان بگذارد.

 

   وقایع داستان در حدود سال‌های 50، 51 یا 52 اتفاق می‌افتد. همان‌ها که نویسنده از قول راوی می‌گوید« مقاصد جاه‌طلبانه‌ای » داشتند، قبل از سال پنجاه از همان جنگل‌های گیلان آمدند و به شهرها هم رفتند. کاری به درست و غلط آن مشی نداریم؛ اما بالاخره نفهمیدیم نویسنده در این باره چه نظری دارد؟ اگر حرف‌های دکتر را در مورد جنگل بودن مردم بپذیریم، دیگر با جملة آخر کتاب چه کنیم:« به جای خالی دکتر خیره شدم و به سایه‌هایی فکر کردم که پدر م از پشت شیشة کلبه، در جنگل‌های گیلان دیده بود.»(ص101) شاید نویسنده چنین ابهام و ایهام هنرمندانه‌ای را از  روی عمد به کار برده است!

 

      به جز حمید و دکتر، آدم‌های دیگری هم در داستان هستند: پدر، مادر، دهاتی‌ها، ساواکی‌ها، نگهبانان زندان، حسین‌زاده، دکتر تهرانی، آقای حسینی( که بعدها، آن هم پس از انقلاب شناخته شدند) ، سرتیپ زندی‌پور، افسر نگهبان زندان رشت، کریم و ...

 

   این شخصیت‌های فرعی داستان نیز اگرچه واقعی‌اند، اما عملکردهاشان خیالی و ساختگی است. ما برای نمونه به دو سه مورد اشاره می‌کنیم:

 

1- نگهبان زندان که جوانی است آذربایجانی و دکتر با او تا حدودی صمیمی شده، به هنگام مرگ دکتر در سلول، سرش را می‌گذارد روی شانة راوی و های‌های گریه را سر می‌دهد:« نه خجالت کشید و نه ترسید...» ( ص 100)

 

   می دانیم – و اگر نمی‌دانیم باید بدانیم که- این نگهبانان را از میان سربازان و پاسبانان روستایی بی‌سواد برمی‌گزیدند و چنان شستشوی مغزی‌شان می‌دادند و آن‌قدر به‌شان می‌گفتند زندانیان سیاسی خائن و جانی و متجاوز به ناموس و دین و مقدسات و اموال شما هستند که غیر ممکن بود، حتی دل‌رحم‌ترین‌شان هم، ترس را کنار بگذارد و بدون خجالت های‌های گریه را- در حالی که سر بر شانة یک زندانی سیاسی گذاشته- بر مرگ زندانی سیاسی دیگری سر بدهد. بگذریم که همین نگهبان بی‌سواد- یا کم سواد- در جایی می‌گوید:« دیروز توی اتاق تمشیت پدرش را درآوردند. تشریحش کردند...»( ص 99)

 

2-      افسری که مأمور بردن حمید از تهران به رشت است، حرف‌هایی گنده‌تر از دهانش می‌زند. مثلاَ وقتی راوی- به هنگام گذشتن از خیابان‌های تهران- این شهر را زشت می‌یابد:

 

«افسر ، مثل این‌که فکر مرا خوانده باشد ، گفت:

 

   -« تهران چقدر زشت است!» و بعد گفت:« عینک را بزن رو چشمت! زود باش!»

 

   طوری این حرف را زد که انگار می‌خواست مانع آن بشود که من شاهد زشتی تهران بشوم.»( 7)

 

   اگر این‌گونه افسران را خوب شناخته باشیم، که می‌باید لااقل وقتی می‌خواهیم در موردشان بنویسیم آن‌ها را بشناسیم؛ می‌دانیم که این‌ها، اتفاقاَ تهران زشت را بسیار هم زیبا می‌دیده‌اند. اصلاَ سلیقة این‌ها همین بوده. این‌ها عاشق همین تهران بوده‌اند. نه شاعر بودند و نه آرتیست و آرشیتکت و نه آدم‌هایی با شعور  و حس زیبایی‌شناختی، که تهران را زشت ببینند. تهران ایده‌آل آنان بوده است، به هزار و یک دلیل.

 

   همین جناب سروان جلو روی متهم- که خوب می‌داند دشمن اوست- ببینید چه حرف‌هایی می‌زند:« شب را تو رشت می‌خوابیم. فردا حوالی ظهر برمی‌گردیم رودبار. کشش می‌دهیم تا فوق‌العاده مان چرب‌تر باشد!»( ص 5-4) گویا فراموش کرده‌ایم که آن‌ها، همة کارهای خود را خدمت به میهن و اعلی‌حضرت معرفی می‌کرده‌اند و هیچ‌گاه به پول اشاره‌ای نمی‌کردند؛ اگرچه واقعیت این بود که خود را فروخته بودند.

 

   همین جناب سروان، مادر حمید را « عفریتة کریه...!»( ص 81) خطاب می‌کند و جلو دهاتی‌ها تهدید‌کنان از « جلاد‌های سازمان امنیت »( ص 81) حرف می‌زند.

 

   همین جناب سروان و همراهانش به هنگام بازپس‌آوردن حمید و تحویل او به زندان تهران، « فوق‌العادة مأموریتشان را همان‌جا نقداَ» می‌گیرند.( ص 95) این، یعنی سیستم بوروکراتیک و کامپیوتری و منظم و پیش‌رفتة ساواک دوران شاه( آن‌هم در سال‌های آغاز دهة پنجاه) را با دار و دستة گردن‌کلفت‌ها و لات و لوت‌ها و لمپن‌ها عوضی گرفتن و عوضی نمایاندن که دست‌مزدشان را نقد می‌شمارند و می‌دهند دستشان. شاید یکی از آن تغییرات مختصر همین‌جا باشد.

 

   3- فصل هفتم داستان( از صفحة 61 تا 66) اختصاص یافته به برخورد راوی با افسر نگهبان زندان رشت. افسر- که به قول راوی « یک سروان » است- از حمید خان پذیرایی شایانی می‌کند، به او شام می‌دهد و بعد تا ساعت‌ها پس از نیمه‌شب با او به درددل می‌نشیند و همان‌جا در اتاقش به او جای خواب می‌دهد.

 

   افسر نگهبان ... زندان رشت شبیه یک فرشته بود. تا ساعت سه بعد از نصف شب حرف می‌زدیم... از ارتش و پلیس نفرت داشت و نمی‌دانست چطور خودش را از شر لباس پلیس خلاص کند. می‌گفت:

 

   « ما مردم را می‌پاییم، یک عده ما را می‌پایند و بعد یک عدة دیگر هم آن‌ها را می‌پایند. در واقع می‌توان گفت که ارتش و پلیس مردم را می‌پایند، سازمان امنیت ما و مردم را می‌پاید، یک عده از سازمان امنیتی‌ها خود سازمان امنیت را می‌پایند، و آمریکایی‌ها هم آن‌ها را می‌پایند، و آمریکایی‌ها را هم یک عده از خود آمریکایی‌ها می‌پایند...» ( ص 63) و بسیار ی حرف‌های دیگر که خود خواننده می‌تواند یک بار دیگر بخواند و از حیرت شاخ دربیاورد.

 

   قضا را در همان سال‌ها- دقیقاَ از اوایل زمستان 50 تا اوایل تابستان سال 51، به  مدت هفت هشت ماه- نگارندة این سطور، در عنفوان جوانی، در زندان رشت، چون زندانی سیاسی به سر برده است. در آن زمان، زندان رشت بند سیاسی جداگانه نداشت و ما را که حدود بیست سی دانشجو و معلم و محصل بودیم، در سه سلول انفرادی با یک کریدور کوچک که درست مقابل اتاق افسر نگهبان زندان بود، انداخته بودند و تمام مدت بیست و چهار ساعت را در آن فضای نمور و تاریک( در آن زمستان بسیار سرد و تابستان گرم و شرجی) می‌ماندیم و فقط هفته‌ای یک ساعت برای هواخوری به حیاط می‌بردندمان. زندان رشت، سه افسر نگهبان داشت که در نوبت‌های 24 ساعته پست عوض می‌کردند. یکیشان سروان دائم‌الخمری بود که دائم فحش می‌داد و با ما دعوا داشت و به بهانه‌های گوناگون زندانیان عادی را به زیر شلاق می‌کشید و خود را یک‌پا ناپلئون و اسکندر می‌پنداشت و پیوسته تکرار می‌کرد و فخر می‌فروخت که از سربازی به سرداری رسیده! در مدت نگهبانی او، بچه‌ها روزگاری داشتند. دومی ستوان‌یک گیلانی‌ای بود که خودش را خیلی خوش‌تیپ می‌دانست و همة کارها را به پاسبان‌ها محول می‌کرد و پیوسته پای تلفن نشسته بود و با رفیقه‌های تاق و جفتش قرار و مدار می‌گذاشت. او زیاد کاری به کار ما نداشت. سومی ستوان‌دومی بود اهل زنجان که با یکی از بچه‌ها در دوران دبستان و دبیرستان هم‌کلاسی و با او هم‌شهری بود. مرد خوبی بود ؛ نجیب، آرام و مؤدب. نمازخوان بود و وضویش را در دستشویی ما می‌گرفت. می‌گفت تمیزتر است . در مدت نگهبانی او، زندان به قول معروف کویت بود. به یاد ندارم که او زندانی عادی را کتک زده باشد یا سر کسی داد کشیده باشد. این افسر، اما فرشته نبود. یک افسر شهربانی شاهنشاهی بود که از بد حادثه( به سبب مشکلات مالی و خانوادگی) به این شغل رو آورده بود. با تمام خوبی‌هایش و با آن‌که همشهری و هم‌کلاسی‌اش هم‌سلول ما بود و با آن‌که هفت هشت ماه( اقلاَ هفته‌ای دو شبانه‌روز) نزدیک ما زندگی کرده بود، اما یک بار هم نشد که با ما سلام و علیک و دو سه جملة دیگر بیشتر حرف زده باشد. همیشه وحشت داشت که مبادا وقتی دارد جواب سلام ما را می‌دهد، پاسبانی یا افسری یا رئیس زندان او را ببیند و یا یکی از نادمان گزارشش را به ساواک یا شهربانی بدهد.

 

   حالا چگونه افسر نگهبان زندان رشت- در داستان- ناگهان فرشته از آب درمی‌آید و بی‌آن‌که حمید خان را بشناسد، در همان برخورد اول سفرة دلش را باز می‌کند و اصلا هم نمی‌ترسید، خدا عالم است!

 

   نگارنده قصد رد کردن این نکته را ندارد که:«... گاهی آدم در بدترین جاها، بهترین آدم‌ها را می‌بیند.»(ص 63) اما وقتی می‌خواهیم داستانی دربارة یک قشر از جامعه- آن‌هم در رژیم گذشته- بنویسیم ، آیا درست است که برای معرفی افرادی از آن قشر، بر استثنایی انگشت بگذاریم و آن را چون واقعیتی همه‌شمول بر صفحه بیاوریم و از  آن بدتر به چاپ برسانیم؟ در تمام دوران شاه، فقط یک افسر را سراغ داریم که از یکی از زندان‌ها( به گمانم زندان ساری) در همان سال‌ها همراه گروهی از زندانیان سیاسی و تعدادی اسلحه فرار کرد. آن را هم باید ببینیم کی بوده و چرا دست به این کار زده؟ و چه مدت زندانیان رویش کار کردند؟ همان یک استثنا هم مسلماَ در برخورد اول- مثل جناب سروان « چاه به چاه»- این همه سخن‌رانی غرا در مقابل یک زندانی سیاسی ناشناس نمی‌کرده است.

 

   ما نمی‌گوییم که استثنا را نمی‌توان قهرمان داستان کرد یا درباره‌اش نباید نوشت. اما در این‌جا این سؤال را مطرح می‌کنیم که اگر – هم‌چنان که در« چاه به چاه» نشان داده شده- بیشتر مأموران ساواک و شهربانی آدم‌های خوب و فرشته‌ای هستند، پس دیگر چرا در فصل 9 ، افسر ساواکی را که می‌تواند نمونه‌ای از همة آن‌ها و این قشر باشد ، به گه می‌کشید؟ آن نگهبان که آدم خوبی است و های‌های گریه می‌کند ؛ آن افسر هم که حمید را اول دستگیر می‌کند، در کمال انسانیت او را رها می‌کند تا به حرم حضرت برود و زیارت دل‌چسب و گریة سیری بکند؛ آن افسر نگهبان دیگر هم که  آن حرف‌ها را می‌زند و آن همه پذیرایی  می‌کند و ... پس دیگر مشکل کار کجاست که با آن تمهیدات افسر ساواکی را در چاه پر از گه و کثافت سرنگون می‌کنید:«... همه فکر کردند که افسر در چاه غرق شد. چاه او را تا شانه‌هایش بلعید. فقط ستاره‌های افسر از توی کثافت برق می‌زد و سرش بیرون بود...» (ص  91) فقط برای این‌که برق ستاره‌های افسر در میان گه و کثافت تصویری هنرمندانه است؟ یاد چوبک بخیر

 

   باری، ایراد و اشکال سیستم وابستة شاه و ساواک جهنمی‌اش در این نبود که باتون را به فلان سربه‌زیر زندانی می‌مالید، ایراد در ساختمان و چگونگی روابط چنان نظامی بود، نظامی که چون کابوس سیاه و هولناکی روی همه چیز و همه کس افتاده بود و همه را جاسوس وانمود می‌کرد و وحشت را بر همه چیز   و همه جا حکم‌فرما کرده بود تا در سایة امنیت ناشی از آن هر کاری که می‌خواهد بکند.

 

   ما اگر حالا می‌خواهیم پیرامون آن نظام و عمله‌‌اکره‌اش داستان بنویسیم و آن را افشاء کنیم و- یا هم‌چنان که در «چاه به چاه» نویسنده کوشیده است- به کثافت و گه بکشیم، می‌باید شیوة صحیح‌تری را در پیش بگیریم. نه این‌که افسر ساواکی را آن‌طور تصنعی در چاه پر از فضولات بیندازیم، ولی در عوض چنین شخصیت‌هایی بیافرینیم. و بعدش هم دلمان خوش باشد که  پدر شاه و  آمریکا و اشرف پهلوی را درآورده‌ایم و رسوای خاص و عامشان کرده‌ایم. آقای دکتر رضا براهنی یک بار دیگر هم در گذشته یقة شاه و عمله‌اکره‌ و خانواده‌اش را گرفته‌اند و با اسم و رسم و نشانی و مشخصات به کثافت کشانده‌اند‌شان.( رجوع کنید به مجموعة شعر« ظل‌الله») ؛ اما باید پرسید که آیا روش صحیح برای بازکردن و نمایش و افشای فساد یک نظام، فحش‌ دادن و به گه کشیدن عوامل آن و ادای اشرف را توسط قهرمان شهید( دکتر) درآوردن( ص 58) و... است؟ و یا می‌باید به اصل و ریشة آن نظام فاسد زد؟ مسألة ترک و فارس و رشتی... و جوک‌های منحطی که دربارة این قوم‌های ایرانی ، سال‌هاست بر سر زبان‌هاست، البته خیلی زشت و بد است. ما هم قبول داریم و می‌پذیریم که دکتر( رضا براهنی) از این توهین‌ها بر سر خشم آمده باشد و بخواهد در جایی با آن مقابله کند. اما آیا این‌گونه که در« چاه به چاه» مطرح شده، چاره‌گر است؟ روشنگر است؟ ما از دکتر( رضا براهنی) توقع داشته و داریم که اگر به چنین مسألة مهمی می‌پردازد، ریشه و اصل آن و نیات استعماری و جداافکنانه‌ای را که در پس آن نهفته است، برای ما بشکافد و هنرمندانه توضیح دهد؛ نه به این صورت جلف و مسخره و با رودررویی آن جوانک ژیگولوی تهرانی با دکتر و یا آن رانندة بچة تهران ساواکی با افسر و حمید.

 

 

 

   صادق هدایت در سال 1315« بوف کور» را نوشت و در بمبئی در نسخه‌های معدود ، به صورت پلی‌کپی منتشر کرد. پس از آن، این شاهکار ادبیات و داستان‌نویسی معاصر، بارها و بارها تجدید چاپ شده. دکتر رضا براهنی نیز این اثر را می‌شناسد و تحلیلی از آن دارد.

 

   ما مضمون و نکته‌ای مشترک در« چاه به چاه» و « بوف کور» یافته‌ایم که علیرغم تمامی تفاوت‌های این دو کتاب، قابل ذکر است و تصور می‌کنیم که بسیار آموزنده باشد.

 

 

 

   «گفتم: شاید یک سالی طول بکشد تا ناخن دربیاید.»

 

  } دکتر{: « واقعاَ؟ یک سال؟ فقط یک سال؟ من فکر می‌کردم که چندین سال طول می‌کشد. طوری که فکر می‌کردم که ناخنم پس از مرگم دربیاید»!

 

   برای آن‌که به صحبت ادامه داده باشم، گفتم:« پس از مرگ، ناخن درنمی‌آید. مو در می‌آید.»

 

   با اطمینان خاطر گفت:« نه! ناخن و موی آدم، پس از مرگ باز هم درمی‌آیند. ولی این دیگر واقعاَ مسخره است! آدم خودش بمیرد، و بعد، مقداری مو و ناخن شب و روز هی دربیایند. توی قبر، وسط کرم و موش و موریانه، هی دربیایند و دراز شوند. خود آدم نباشد، ولی مو و ناخنش باشند

 

   گفتم:« من شنیدم فقط یک مدت کوتاهی موی مرده بلند می‌شود. بعد دیگر می‌ریزد. حتی یک عده فکر می‌کنند که اگر مو می‌ماند، و یا بعد از مرگ، باز هم درمی‌آید، ترکیب شیمیایی مو باید خیلی مهم باشد. یعنی اگر از ترکیبات مو، توی بدن آدم بیشتر بود، بدن هم دیر می‌پوسید.»( ص 14-13)

 

 

 

   و اما ببینیم که هدابت در « بوف کور» چه هنرمندانه همین مضمون را پرورده است:

 

 

 

   « ... آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟

 

   اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضاء بدن شروع به تجزیه‌شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید- آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقیماندة خونی که در عروق کوچک هست، زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟...» ( 136-137 بوف کور، چاپ دوازدهم، قطع جیبی، 1348 )

 

 

 

   قضاوت میان این دو نوع تلقی از یک مضمون را- آن‌هم با  فاصله‌ای حدود نیم قرن- به عهدة خود آقای دکتر رضا براهنی و یا خواننده می‌گذاریم.

 

   و اما در بارة زبان و نثر و تشبیهات کتاب، به برخی نکته‌ها اشاره می‌کنیم.

 

     «چشم‌های مرد بلند قد ( ساواکی)... پرخون و شقی بود و دو کیس ضخیم، مثل دو تاول سیاه، مثل گوشت و پوست فرسودة زیر تخم پیرمردها، بالای برآمدگی گونه‌هایش دیده می‌شد( ص 3- 4) معمولاَ ، در نثر وقتی نویسنده به تشبیه متوسل می‌شود که نتواند چیز یا شخص یا موضوعی را توصیف کند و یا این کار برایش دشوار باشد. در آن صورت است که آن مورد را به مورد دیگری که برای خواننده آشناتر و ملموس‌تر است ، تشبیه می‌کند ؛ نه آن‌که مورد دوم از مورد اول ناآشناتر باشد. حالا خواننده از کجا برود پوست زیر تخم پیرمردها را نگاه کند تا بفهمد که زیر چشم ساواکی‌ها چه شکلی است؟ فقط این تشبیه به درد پیرمردها می‌خورد؛ چون ساده‌تر از دیگران و حتماَ به کمک آینه به مورد دوم دسترسی دارند. شاید هم نویسنده قصد داشته، باز هم ساواکی‌‌ها را به گه بکشد!

 

     « اتوبوس‌ها پر از شاگرد مدرسه بودند. بچه‌ها را می‌دیدم ، با صورت‌های خسته، کمی غمگین، و پوشیده با جوهر و ماژیک و ماسیده‌های غذاهایی که خورده بودند. نمی‌دانم چرا رنگی از شیطنت بچگی در  صورت این بچه‌ها ندیدم. » ( ص 6 ) توجه داشته باشید که راوی در آریا یا شاهینی میان دو ساواکی نشسته و اتومبیل در خیابان به سرعت در حال حرکت است و تازه چشم‌بند او را برداشته‌اند و این توصیف از زبان اوست. وانگهی معلوم است که وقتی صورت بچه‌ها با جوهر و ماژیک و ماسیده‌های غذا پوشیده شده، دیگر دیدن رنگی از شیطنت در صورتشان کار حضرت فیل است!

 

     «بیشتر به یک پنگوئن مشرف به موت می‌ماند تا به یک انسان، » ( ص 70 ) این توصیف و تشبیهی است که حمید از پدرش می‌کند. حالا او از کجا پنگوئن دیده که ابوی را به نوع مشرف به موت بودن آن تشبیه می‌کند، الله اعلم!

 

     «در لحظاتی که سوءظنی می‌شد، شدیداَ خیالاتی به نظر می‌آمد.» ( ص 10)

 

     «افسر خندید و با پوزخند گفت:...

 

     «معلوم بود که سوألش سوءظنی را که به دکتر پیدا کرده بود، منعکس می‌کند، سعی کردم سوءظنش را رفع کنم.»( ص 5)

 

     «داشتیم از جادة قدیم بالا می‌آمدیم.»( ص 6) به جای بالا می‌رفتیم.

 

     «و بعد خرناسة ملایمش شروع شد.»(ص 15)

 

     «یکی دو سگ دهکده نشسته بودند روی دنبشان...» ( ص 6-75)

 

     «طپانچه حالا زندگی مرا می‌خرد! » ( ص 77) خریدن زندگی کسی معنی دیگری دارد. این‌جا البته منظور این است که زندگی یا جان مرا نجات می‌دهد.

 

     «ما باید طپانچه را پیدا کنیم یا این‌که تو و شوهرت را برمی‌داریم می‌بریم زندان.» ( ص79) در این جمله به جای یا این‌که باید وگرنه باشد. اگر جمله با یا شروع می‌شد یا این‌که صحیح بود.

 

     «دل و رودة همه چیز بیرون بود ، جز دل و رودة نگهبان‌ها ، افسر و ما.»( ص 80)

 

     «و پدر دارد هدف‌گیری می‌کند تا این شپش را بگیرد و بکشد.»

 

     «شروع کرد به جیغ‌کشیدن، و جیغش، که مثل نالة مرموز حیوانی زخمی بود، بلند شد و در محوطة ده و اعماق جنگل پیچید.»( ص 82)

 

     «مادرم غش کرده، افتاده بود.»( ص 82)

 

     «و بعدها فقط جسته و گریخته به این‌جا آمدم.»( ص 88)

 

   «افسر رو کرد به نگهبان‌ها و گفت:« مثل این‌که باید با دست‌هامان دست به‌کار شویم.»( ص 89)

 

     «گلاب به جمالتان! » ( ص 89) گلاب به روتان صحیح است ، گلی به جمالت یا به جمالتان را داریم. البته در این‌جا شاید عمدی در کار بوده که مرد دهاتی مثلاَ این اصطلاح را به طنز بگوید!

 

     «آفتابی ضعیف، مثل ته رنگ مشرف به موت بالای دیوارها جان می‌داد.» ( ص 6)

 

     «تهران با تمام بناهای کوچک و بزرگش، با آسفالت و ماشین‌ها و آدم‌هایش، مثل حیوان کریه و ابلهی در زیر پای البرز به زمین کوبیده شده بود... »( ص 6) تأثیر دید و توصیف‌های صادق چوبک و نادر نادرپور و قضیة سپوخته شدن تهران توسط کوه البرز!

 

     «درخت‌های خیابان‌ها، با شاخه‌های نیمه خیس‌شان ، انگار نه به وسیلة باران، بلکه به وسیلة نوعی روغن مذاب ، جسته و گریخته، مرطوب شده بودند.»( ص 7)

 

     «شاخه‌ها مثل پنجه‌های ارواح بی‌دردسر از تن درخت‌ها بیرون زده بود.»( ص 7)

 

     «صدای زیر و برهنه و چندش‌آور...»( ص 1 )

 

     «راننده و یک نفر دیگر در صندلی جلو جا خوش کردند...» ( ص 1)

 

     «از جیرجیر مطبوع صندلی در زیر سنگینی تنها‌شان فهمیدم  که دو نفر هستند و نشسته‌اند.» ( ص 1 )

 

     «گاهی از داخل بی‌سیم صدای زیری دستور می‌داد.» ( ص 2)

 

     «دست، عقب می‌نشیند...» ( ص 2)

 

     «و اطراف‌مان به علت ماشین‌ها  و پیاده‌روها شلوغ است.»( ص 2)

 

     «و ماشین پیچید توی خیابان دست راستی. ولی ترمز کرد.» ( ص 2 )

 

     «سروصدای شاگرد مدرسه‌ها می‌آمد، و عجیب دلم گرفت.»(2ص ) که جمله سخت آل‌احمدی است.

 

     «از تاپ‌تاپ موتور ماشین‌هایی که به موازات ماشین ما ایستاده بودند، فهمیدم که در برابر چراغ قرمز هستیم.»( ص 3-2)

 

     «چشم‌بند سیاه پارچه‌ای را از روی چشم‌هایم کند.» ( ص 3 )

 

     «من چشم‌بند پارچه‌ای را انداختم  روی چشم‌هایم... و این‌ور و آن‌ورش را منظم کردم.» ( ص 7)

 

     «مثل جوجه‌ای بودم که تازه تخم را شکسته، سرش را بیرون کرده...» ( ص 3)

 

     «یکی را در جایی دیده بودم، البته در زندان.» ( ص 3 ) باز آل‌احمدی.

 

     «چشم‌های بازجو، کاسة خون بود.»( ص 3 ) که باید باشد دو کاسة خون بود.

 

     «وقتی با عصبانیت موهای کاکلش را دور انگشت‌هایش حلقه می‌کرد، مثل این بود که می‌خواهد کاکلش را بکند و خیالات مغزش را هم به همراه ریشه‌های کاکلش از مغزش بیرون بکشد.» ( ص 10)

 

     «و بعد رفتم پایین و آمدم بالا و چند بار این کار را تکرار کردم. وقتی که بلند شدم، ایستادم.» ( ص 10) که البته منظور این است که نشستم و پاشدم.

 

     «ولی او نشست و شروع کرد به کندن پوست‌های خشک و پوسیدة زخم‌های زیر پایش.» ( ص 11) که منظور کف پایش است.

 

     «پوست تازه دیده می‌شد که تمیز و کال بود، به رنگ پوست پیاز بود.» ( ص 12 ) که کال شاید ترجمة واژة انگلیسی RAW  باشد که در این‌جا به معنای ناسور است و معنی خام را نمی‌دهد چه رسد به کال.

 

     «و بعد سرش را بلند کرد و توی چشم‌هایم را نگاه کرد.» ( ص 13 )

 

     «زیر پلک‌هایش چروک‌های دقیق نشسته بود و از کنار چشم‌هایش، خطوط ریزتر به طرف گوش‌ها و موهای سفید بالای گوش‌هایش خیز برمی‌داشت.» ( ص 13 ) توصیفات چوبکی!

 

     «پدر من چم و خم دنیا را دیده، فراز و نشیب‌ هفتاد هشتاد سال معاصر را دیده.»( ص 14 ) « از چم و خم سردرآوردن» یا « به چم و  خم وارد بودن » را داریم اما چم وخم را دیدن نشنیده‌ایم. باید باشد « زیر و بالای دنیا را دیده.»

 

     «مرا بخاطر شما در این سلول نینداخته‌اند.» ( ص 15) منظور این است که برای جاسوسی یا پاییدن شما.

 

     «من چغلی کسی را نمی‌کنم، » چغلی کردن در این‌جا غلط است، چون منظور راپرت‌دادن، گزارش دادن یا جاسوسی کردن است.

 

     «از پایین که نگاهش می‌کردم، غول‌آسا به نظر می‌آمد. کاکلش را توی انگشتش حلقه کرده بود. چند لحظه بعد دست از کاکلش برداشت.»( ص 15 ) چگونه می‌شود کاکل را توی انگشت و ( نه دور انگشت) حلقه کرد؟

 

     «چقدر یک نفر می‌توانست بی‌رحم باشد.» ( ص 18) می‌تواند درست است.

 

     «( دکتر): من که جز بازجو کسی را نمی‌شناسم ، آن هم که از اسم مستعار  استفاده می‌کند.»( ص 19)   «

 

 دکتر غش‌غش خندید و از خلال خنده‌اش گفت...»( ص 20 )

 

     «و صداها عجیب حسرت آزادی را در دلم زنده می‌کرد.»( ص 25)

 

     «چشم‌های ناراحت...» ( ص 28)

 

     «کیف می‌برد...» به جای کیف می‌کرد یا لذت می‌برد.

 

     « (دکتر) : ... سرهنگ ناگهان طوری فریاد زد که من فکر کردم که پیشنهاد نه تنها رد شده، بلکه ضمن رد شدن، مثل طپانچه‌ای در دست آدمی ناش، ناگها دررفته است.»( ص 33)

 

     «سرم را گذاشتم روی شانه‌اش و گریه کردم... بار دیگر از آن زیر نالیدم...»( ص 36) کدام زیر معلوم نیست.

 

     «طپانچه  از آن طپانچه‌های قدیمی بود، زنگ‌زده، رنگ و رورفته، کهنه و مال موزه.» ( ص 37) البته طپانچه مال موزه نبوده و مال پدر بوده. منظور نویسنده این است که به درد موزه می‌خورد، یعنی کهنه و عتیقه بود.

 

     «بارها دکتر تهرانی در زیر شلاق می‌گفت...» ( ص 40) که البته منظور این نیست که دکتر تهرانی شکنجه‌گر زیر شلاق بوده، بلکه دکتر تهرانی در حالی‌که من زیر شلاق بودم و یا در حالی‌که شلاق می‌زد، می‌گفت...

 

     «تکه‌های کثافت از بازوی افسر بیرون پرید و بالاسر دیگران در هوا پخش شد.»( ص 90)

 

     «از چند کلبة مندرس و زهوار دررفته رد شدیم...»( ص 90 )

 

     «به این فکرها بودم.» ( ص 92 ) به جای « در  این فکره بودم» یا« به این چیزها فکر می کردم.»

 

     «افسر جلو همه اهالی لخت شد. فقط تنکه‌اش تنش بود.»( ص 92) افسر زن نیست، بلکه مرد است. منتهی چرا تنکه تنش است( و نه پایش) خدا عالم است!

 

     «جواب سربه‌هوایی دادم.» ( ص 54) آدم سربه هوا داریم، اما جواب سربالاست که به کسی می‌دهند.

 

   در بیشتر گفتگوها، نویسنده کلمات را به شکل کامل و ادبی نوشته، ولی در چند جا برخی از کلمات را شکسته و عامیانه آورده است؛ که این کار بدون دلیل و صرفاَ از روی بی‌دقتی بوده است.

 

   در بسیاری جاها، فعل‌ها به‌طور شکسته و ناقص و غلط‌ آورده شده. می‌توانید به هر جای کتاب که می‌خواهید، نگاه کنید.

 

   گاه کتاب، به ترجمة بدی می‌ماند که مترجمی( اگرچه مسلط به زبان انگلیسی، اما با سواد فارسی اندک) آن را به فارسی برگردانده باشد. نگاهی بکنید به استفاده‌های فراوان از یک- تقریباَ در همة صفحات- در مقابل A یا AN  انگلیسی و به عنوان در برابر AS و بوسیله به جای BY و نیز بسیاری از جملات که با شروع کردن آمده و این نوع استفاده از شروع کردم به... فارسی نیست، اما در انگلیسی سخت رایج است. « مقاصد جاه‌طلبانه» نیز ترجمة ambitious aims است و کال را هم که گفتیم.

 

   درمورد نقطه‌گذاری ( اکثراَ) نادرست کتاب چیزی نمی‌گوییم که خیلی‌ها مبتلا به این بلا هستند.  

 

   باری، اگر باز هم بخواهیم نمونه بیاوریم، از این بی‌دقتی‌ها و گاه شلخته‌گری‌ها در زبان و نثر و جمله‌بندی و ترکیبات و تشبیهات فراوان است و مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

 

   ما از آقای دکتر رضا براهنی، بسیار بیش از این توقع داشتیم که به زبان فارسی و نثر و قواعد صحیح آن توجه بیشتری داشته باشند.

 

   گفت:« عیب می‌جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی!» ما هر چه کتاب « چاه به چاه» را زیر و رو کردیم و با صبر  و حوصله دوباره و چند باره آن را به دقت خواندیم، به غیر از آن حسن آغاز، تنها یک حسن- صفحة 71 ، توصیف غذا خوردن پدر- که الحق زیبا و مؤثر بود، چیز دیگری نیافتیم.

 

   اما، به هر حال این داستان نسبتاَ بلند، بسیاری از مسائل را برای خوانندگان روشن می‌کند؛ از جمله دلیل شیفتگی آقای دکتر براهنی به صادق چوبک و آثارش را.

 

   آقای دکتر رضا براهنی با نگارش و دوباره‌نویسی و چاپ «چاه به چاه» خود را شدیداَ به واقعیت‌ها و واقعیت‌گرایی در ادبیات معاصر و نیز به زبان فارسی مدیون کرده‌اند. امید آن‌که ایشان ضمن ادا و جبران این دین سنگین، پس از این آثاری بیافرینند که همه حسن باشد تا ما نیز حسن آن‌ها را جمله برشماریم و به دشواری پی عیب‌ها بگردیم.





 
 
تمام حقوق این وب‌سایت و محتوای آن متعلق به سه پنج(صدای مستقل ادبیات ایران) است.حق ویرایش مطالب رسیده برای سپنج محفوظ است. به جزلینک مستقیم بازنشر مطالب بدون اجازه ممنوع است WWW.3PANJ.ORG ® 2007 / 3PANJLITR@GMAIL.COM