تهران
اصلا بحث بهانه نيست
اگر از خيابانهايي که با يک
باران بند
می آيد
متنفرم!
از خنده هاي به هم ريخته ای
که هر صبح
در آينه های ماشين تنظيمشان می کنم
و می برم به اداره ی خراب شده...
اگر فکر می کنم
خيابان
اتفاق بزرگی نيست
که اينقدر شلوغش کرده اند
و از کوچه ای که هر بار
با شعبده ای عجيب
معشوقه هايم را
در اولين پيچ غيب می کرد
نمی توانم بگذرم...
باور کنيد اصلا بحث بهانه نيست!
حلالم کنيد برای همه چيز...
وقتی که اين شعر را می خوانيد
ديگر سوار بر اتوبوسهای ولايتمان هستم...
دزفول در 2 اپيزورد
1
چسبی می زنم بر شيشه ها
و دلداری می دهم
ساختمانهايي را
که با احتمالی يکسان
امکان ريختن دارند
خطر با صدايي بلند همه را تهديد می کند
با حنجره ی آژيری قرمز...
2
دود
دود
دود
آنقدر که بعضی ها
قسمتی از خودشان را نمی بينند...
جنگنده ها
کرکس ها
مگس ها
(دنيا دور سر شهر می چرخد)