صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS     پادکست     کافه


ماکی بودیم
پادکست
باجه ی شعر
باجه ی داستان
کارتابل مقالنقد
حافظه ی شعر
درتصویرهای عکس
بلاگ واتینگ
X-FIEL
پیولی لیک
باجه ی ترجمه
کیوسک کتاب
گپی باگفت
سطل اشغالی
کلاسه ی شعرمدرن ایران
سری کتاب های سپنج
تلویزیون اینترنتی سپنج
کافه سه پنج

نشرالکترونیکی سه پنج
.نشرالکترونیکی سه پنج.

معرفی کتاب
رن/فریدریش هلدرلین/بیژن الهی

معرفی کتاب
..به یادبعدازظهرهای آفتاب..

معرفی کتاب
..ای کاش آفتاب ازچهارسوبتابد..

معرفی کتاب
..To the poly-poem..

معرفی کتاب
..اخلاق بوزینگان..

معرفی کتاب
..آغوش تو پرُ از Captain Black است..

معرفی کتاب
..مکالمه ی سگ ها وشغال ها..

معرفی کتاب
..پسرمسخره ی پیکاسوهستم..


<BR>         
                    </span><b><font size=

<BR>         
                    </span><b><font size=




ناما جعفری

شمع سبزش را باد خاموش کرد


یکی از مهمترین ارکان دموکراسی و جامعه آزاد چند صدایی بودن جامعه و تنوع افکار و اندیشه های مختلف است. متاسفانه این در مورد اکثر ما ایرانیان شایع است که وقتی به چیزی یا کسی اعتقادداریم باید دیگر همه عالم و دنیا از ابتدا تا انتها مانند ما بیندیشند. این همان نماد جامعه استبداد زده است که ما بعنوان یک مستبد بالقوه آن را در خود می پروریم و به محض آنکه به قدرت رسیدیم همه را جز خودمان تارو مار می کنیم. اینجا و آنجا می بینم کسانی را که به کسی یا مرامی اعتقاد دارند و به محض آنکه سخنی در مخالفت یا نقد محبوبشان می شنوند انواع و اقسام فحش ها و ناسزاها و برچسب هاست که سرازیر می شود. حتی نمی دانند این کسی که این مطلب را می نویسد در کجای دنیا با چه شرایطی دارد روزگار می گذراند بلافاصله رگ گردنشان بیرون می زند و فحاشی می کنند.

وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ ﴿۸﴾بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ﴿۹﴾ وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ ﴿۱۰﴾الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ ﴿۱۱﴾وَمَا يُكَذِّبُ بِهِ إِلَّا كُلُّ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ ﴿۱۲

                      شهدا در قهقهه مستانه شان و شادي وصول شان "عند ربهم يرزقون"اند. 


روي تصوير كليك كنيد

در قيام خونين 30 تير هنگامي كه تانك ارتش شاهنشاهي از روي پاي دختري از هوادارن دكتر مصدق عبور كرد احمد شاملوي كبير شعري در رثاي او سرود كه با اين مطلع آغاز مي شد:

دختري كه يك پا ندارد

در دندان گروكه دشمن

به زمين نمي افتد.

هنگامي كه براي نخستين بار اين شعر را مي خواندم به معناي آن پي نمي بردم تا زماني كه صحنه ي رقت بار و درد انگیز شهادت « ندا» دختر جوانی را که هدف گلوله دژخيم قرار گرفته بود و شیارهای سرخ خون از کناره لبان آزادی شعار او به بیرون ره می برد را مشاهده کردم و در آخرین نگاه های معصومانه و دادخواهانه و شفاف او که ذره ای از ترس و موج خفیفی از پشیمانی، صفا و زلالی آن ها را خدشه دار نمی ساخت، ديدم. تازه به معناي شعر شاملو پي بردم.

در اينجا نكوست شاعران متعهد كشورم در رثاي صحنه ي شهادت ندا آقا سلطان كه خون ملت را به جوش مي آورد شعري بسرايند تا اين حماسه براي هميشه تاريخ حق طلبي ملت ايران ثبت شود.

ندا آقا سلطان دختر شهیده تهران سمبل اعتراض ایران


روي تصوير كليك كنيد

بعد از مجلس ترحیم از میدان صنعت شهرک غرب راننده پیکان مسافرکش گفت " کجا؟ " گفتم " امیر آباد!"  گفت "شلوغه ها! ... کجای امیر آباد می خواین برین؟"  گفتم " همونجا که شلوغه! "

رفتیم و ما را سر جلال آل احمد پیاده کرد. راه افتادیم سمت جنوب. سر تقاطع ها در دسته های بیست تایی نیرو های گارد ویژه ایستاده بود. ما درست از وسطشان رد شدیم و با چهره هایی پر از سوال های بی جواب نگاهشان کردیم. یک دسته  - دو دسته - سه دسته ... همینطور سر تمام چهار راه ها تا پایین امیر آباد. خبری نبود بجز حضور آزار دهنده ی نیرو های چماق به دست که انگار وظیفه شان را خوب انجام داده بودند و حضور احتمالی مردم را هم به تمامی پراکنده بودند.

رسیدیم به کوچه خسروی. سر کوچه هم پلیس بود. ماشین نگه داشته بودند که عبور وسیله ی نقلیه غیر ممکن باشد.

داخل کوچه اما بوی غربت می آمد. آنطور که راننده ی پیکان مسافر کش گفته بود نه تنها شلوغ نبود ، که خلوت هم بود. خیلی خلوت تر از همه ی کوچه های دنیا...  ما پیاده بودیم و کسی دیگر نبود. کمی پیش تر، سر اولین تقاطع ِ کوچه خسروی عده ی کمی جمع بودند. شاید پانزده نفر و  عابران ِ گاه و بیگاهی که حرکتشان هنگام عبور از این تقاطع اندکی کند تر می شد و با کمی تعجب به گل هایی که همانطور عین سکوت کوچه غریبانه کنج دیوار بود نگاه می کردند و بعد به ما که مات به گلها ایستاده بودیم نگاه می کردند و آرام و با احتیاط می پرسیدند " چی شده؟ " و ما برایشان به سختی تعریف می کردیم که در اینجا اتفاقی افتاده که گوش جهان را کر کرده اما توی همین شهر ، توی همین محل همگان بی خبرند...

شمع سبزش را هم باد خاموش کرد. تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که دوباره روشنش کنم

 

 

 

به نقل از وبلاگ آن كس كه نداند. لينك مستقيم از :

http://naadaanii.persianblog.ir/post/946



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
تمام حقوق این وب‌سایت و محتوای آن متعلق به سه پنج(صدای مستقل ادبیات ایران) است.حق ویرایش مطالب رسیده برای سپنج محفوظ است. به جزلینک مستقیم بازنشر مطالب بدون اجازه ممنوع است WWW.3PANJ.ORG ® 2007 / 3PANJLITR@GMAIL.COM