ميان اين همه حرف
شعر اول
ميان ِ اين همه تُنگ
به سطل ِ آشغال فکر کن ماهي!
وقتي کابوسهايت
درست از آب در مي آيند
وقتي درختها
از اتاق ِ عمل بيرون نيامدند
و مرگ
لباس ِ سبزش را روي زمين پرت مي کرد
ديگر از کدام شاخه
سفره مي چيديم؟
ديگر بالي در آسمان ِ تعطيل باز نمي شود
و اين تخم مرغ ها
خوابِ رنگي ِ پروازي دسته جمعي اند
بگو رنگم از آتش بپرد يا از بام؟!
يا ميان ِ اين همه چوب
درخت به حال ِ کداممان خواهد سوخت
به حال و روزِ بعد فکر کن
و تقويم را از ميان
بُر بزن
به هر فصل که مي خواهي
بگذار تا تشت روي دريا تمرکز کرده
دلش را با اين همه ماهي
خالي
کنيم
و بخنديم
بخند!
و خانه را
از در و ديوار بتکان
بعد
به آرزوهاي در ترافيک مانده، زنگ بزن
بگو شب دير مي آيي...
شکست مذاکرات
شعر دوم
آنقدر حاشا عادت کرده ايم
که يادمان رفته است
ديروز
به جای ديوار
بر تفنگها چشم می گذاشتيم
و...
گاهی فراموش می کنم
خون گلويم را گرفته است
و بايد هر بار که سرفه می کنم
تکه ای از شهری سوخته
از سينه ام بريزد بيرون
گاهی فراموش می کنی
شاگردت که اجازه گرفت
بايد پناه بگيری زير نيمکتها
نکند دوباره بمب افکنی را نشانت بدهد...
زود يادمان می رود...
هميشه بايد ترسيد
حتی اگر شهر امن و امان باشد
و به افتخار آتش بس
تا صبح آتش بازی کرده باشی در خيابانهاي
حتی اگر هيچ پليسی نزند به شانه ام
برای کارت
معافی...
زود يادمان می رود...
صلح
زنگ تفريحی است
که در جنگ نواخته می شود
صلح آرزوی سفيدی بود
که سربازهای زيادی به گور بردند...