
از کجای شب بالا بروم که شال بلند نگاهت را بر آن نتکانده باشی
خواب را بر کدام پلک صبح شوم
کدام بیداری وقتی که خوابهای مرا مداوا میکنی
من که از مفصلهایم خمیدهتر حرف میزنم
چرا به صدای جیرجیرکی بیتاب میشوم؟
که رادیو را روشن میکنم
شیر داغ میخورم
و صبح بخیرهای تو را همراه قبض برق و تلفن پرداخت میکنم
میترسی مثل موریانه از درون پوکت کنم
بجوم عصبهای مبتلا به منت را
بیاویزم از چوب لباسی آغوشت را
که امروز هم به همسایههای فضول نگفتیم
پشت به دیوارها به خواب هم رفتهایم
باید به پستچیهای بی وقت اعتماد کنیم
بگذاریم برای ما از فرناندو پسوآ نامه بیاورند
همراه اسکلتِ بچه گربههای بیژن جلالی
و بعد برویم کافه شوکا
تا از شر سکوت تلفن راحت شویم
از کجای شبت بالاترم که شال بلند شعر
اینگونه خواب پلکهایم را سیاه کرده است
صبح برای فراموشی بیدارم کن
تا کمی شیر برای بچه گربههای مداوا شده گرم کنم
که همراه بیژن جلالی برویم کافه شوکا
همسایهها
جای ما به پستچی جواب پس میدهند