می گویند باز نخواهی گشت
2007 -14-05 سانتا مونیکا
وقتی برایت حرف می زنم
لازم نیست چیزی بگویی
برگ هایی را که نگران شان بودی
و ازسقوط شان هراس داشتی
بالغ و بارور
بر زمین نشستند
چنار آنطرف پنجره ی آشپزخانه هم دیروزعریان شد
و زیبا
تو نبودی اما
که با آن دستکش های صورتی رنگ و کف صابون
دست تکان بدهی برایش و بخندی از ته دل
آن پرنده هم که در دل چنار گم بود ،همیشه
به میان قاب شاخه های لخت آمده بود
آنکه تنها صدایش بود
هیس!
ساکت!
لازم نیست چیزی بگویی!
چک چک این موسیقی "نیو ایج"
یعنی حضور تو
و بوی این عطر
که می آید و نمی رود
و دوباره با هر نفس سر می خورد ، پایین
تا عمق
می گویند باز نخواهی گشت
می گویم ،
هرگز نرفته ای!
جایی میان حنجره ی هزار رمز این پرنده
و جایی لابلای رقص دسته جمعی این برگهای جوان
لم داده ای ، آرام
و بدن ات کش می آید از لذت
لای پرهای مواج موسیقی
وقتی فنجان چای ات
همینگونه سرد مانده ست روی میز
و این دسته گل هم از این خشک تر نمی شود،
یقین دارم
که هرگز نرفته ای.